|
زمین به لرزه در آمد، شکست کنگره ها رها شدند خلایق ز بند سیطره ها
شبی که آتش آتشکده فروکش کرد شبی که خاتمه می یافت رقص دایره ها
صدای همهمه ی موبدان زرتشتی هنوز مانده به گوش تمام شب پره ها
شب ولادت فرخنده ی بهاری سبز شب وفات زمستان سرد دلهره ها
دوباره نور و طراوت به خانه ها آمد نسیم آمد و وا شد تمام پنجره ها
جهان به یُمن حضورش، بهشتی از برکات نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات
ستاره ها به نگاهی شدند سلمانش منجّمانِ مسلمانِ برق چشمانش
ز انبیاء الهی که رفته تا معراج؟ به غیر از او که ملائک شدند حیرانش
مقام بندگی اش را کسی نمی داند پیمبران اولوالعزم مات ایمانش
بساط ذکر سماوات را به هم می ریخت نماز نیمه شب و شور صوت قرآنش
اویس های قرن را ندیده عاشق کرد تبسّم لبِ داوودیِ غزل خوانش
شفیع روز جزا گشت و حضرت حق داد به دست پاک محمّد کلید رضوانش
امیر و قافله سالار کاروانِ نجات نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات
مسیح مکّه شد و نبض مرده را جان داد به مرگ دخترکان قبیله پایان داد
خرافه های عرب را اسیر حکمت کرد به جای تیغ جهالت، به عشق میدان داد
نماز شکر سپیدارها چه دیدن داشت! همان شبی که سپیده اذان باران داد
نبی ست پیر خرابات و ساقی اش حیدر در ابتدا به علی او شراب عرفان داد
تبسّمش به کسی چون بلال عزّت داد مسیر اصلی دین را نشان انسان داد
چه قدر فاصله مان تا بهشت کمتر شد! برات مردم ری را به دست سلمان داد
شب تجلّی مهتاب روشن عرصات نثار مقدم پرخیروبرکتش صلوات
کبوترم نشدم، تا کبوترش باشم دخیل گنبد سبز و مطّهرش باشم
زمان نداد اجازه که مشق عشق کنم غلام مسئله آموز منبرش باشم
چه قدر دیر رسیدم سر قرار وصال! چه شد؟ نخواست که عمّار محضرش باشم
قبول، شیعه ی خوبی نبوده ام اصلاً نشد که حلقه به گوش برادرش باشم
خدا کند که مرا از قلم نیندازد بهشت مست ِ می جام کوثرش باشم
به حال و روز خودم فکر می کنم، انگار قرار بوده که گریان دخترش باشم
شب گرفتن حاجت، زیارت عتبات نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات ***وحید قاسمی***
تو آمدی و زمین در هوای تو افتاد و عرش در هوس خنده های تو افتاد
برای درک تنفس در این جهان سیاه هوای تازه ای از ابتدای تو افتاد
جهان شرک به خود آمد از بزرگی تو به گوش کعبه و بت ها صدای تو افتاد
شکست طاق بلندی که عرش کسری بود همینکه روی زمین رد پای تو افتاد
و بعد اینکه خدایان به لرزه افتادند به ذهن مردم خسته خدای تو افتاد
پس از نگاه سیاه و سفید اربابان نژاد عشق بشر در لوای تو افتاد
زمان شکست زمانی که آمدی احمد تویی که یک شبه دنیا به پای تو افتاد
تو احمدی و به نور جمال تو صلوات به هر یک از برکات و کمال تو صلوات
به احترام محمد زمین تبسم کرد تو آمدی و جهان دست و پای خود گم کرد
ترک نشست به چشمان آبی ساوه همینکه چشم تو بر آسمان ترنم کرد
فروخت گوشه جنت به شوق خال لبت که آدمی به هوایت هوای گندم کرد
هنوز دخترکان زنده زنده میمردند خدا به خلق تو بر خلق خود ترحم کرد
تو آمدی، به زمین احترام بر گردد تو رحمتی که خدایت نصیب مردم کرد
خدا به خلق رسول گرامی خاتم گذاشت سنگ تمام و سپس تبسم کرد
تو احمدی و به نور جمال تو صلوات به هر یک از برکات و کمال تو صلوات
تو احمدی که خدا را به عرش فهمیدی شبی که غیر خودت تا خدا نمیدیدی
کنار چشم تمام فرشته های خدا فراتر از پر جبریل عشق بالیدی
تو در ضیافت عرشی لیلةالاسری به طاق عرش خدا عکسی از علی دیدی
صدای مرتضوی علیست آن بالا که از زبان خدا عاشقانه بشنیدی
تو در کنار علی و فروغ شمشیرش بساط کفر زمان را ز خاک بر چیدی
برای خلق بهشت این بهانه کافی بود به لحظه ای که به زهرای خویش خندیدی
بیا و کفر مجسم ز کعبه بیرون کن تویی که پایه گذار جدید توحیدی
تو احمدی و به نور جمال تو صلوات به هر یک از برکات و کمال تو صلوات ***حسن کردی***
قاصدک چرخ زنان از تو خبر آورده با خودش شیشه ی عطری ز سفر آورده
آمده تا دلمان را پر امید کند همه را با خبر از آمدن عید کند
فقط از معجزه ی عشق تـو بر می آید شب به پایان نرسیده است سحر می آید
مکه با آمدنت حرمت بسیار گرفت ماه از محضرتان رخصت دیدار گرفت
در هوایت چه کنم بال کبوتر شده را جبرئیل ام چه کنم حال کبوتر شده را
سالها پیش تر از آمدنت هم بودی علت خلق بنی آدم و عالم بودی
سر بلندیم بگوییم مسلمان توأییم عجمی زاده و پشت سر سلمان توأییم
می نویسم دل خود را برکاتی بفرست می برم نام محمد صلواتی بفرست
عقل کلی و جهان جزئی از ادراک تـوأند شیعیان علی از ما بقی خاک توأند
ما که از جلو ه ی توحیدی تو آگاهیم در مسیر اتقرب به رسول الهیم
ما که از روز ازل جزء محبان هستیم اشهد ان به نام تو مسلمان هستیم
آن زمانی که تو را غیر علی یار نبود یوسف حسن تو را هیچ خریدار نبود
بار تو داشت نتیجه به تو ایمان آورد باورت داشت خدیجه بـه تو ایمان اورد ***صابر خراسانی*** ای مفتخر خدای ز خلق جمال تو دیده خدا کمال خودش در کمال تو
تو لایق صفات خدایی بدون شک از این صفات هر چه که داری حلال تو
تو اشرف تمامی خلق دو عالمی ای بهترین خلیفه حق خوش به حال تو
آن قدر شأن و مرتبه ات افضل است که زهرا، علی، حسن وَ حسین اند آل تو
حالا که مهر و عشق تو گشته ست مال من جان و دل و تمامی هستیم مال تو
ما بعد خانواده تو اهل دل شدیم با "اسهد" اذان فصیح بلال تو
این سان طواف سنگ حجر می شود قبول وقتی طواف می کند او دور خال تو
باغ جنان اگر چه چنین سبز و خرم است شادابی و نشاط گرفت از قبال تو
من مرغ روی گنبد خضرایی توام من بنده بزرگی و آقایی توام
از جلوه ی رخت جلوات آفریده شد از بذل و بخشش ات برکات آفریده شد
لعل لب تو مثل شکر بود یا رسول با خنده ی تو شاخه نبات آفریده شد
نام تو را نوشت خدا توی دفترش نامت دلیل شد صلوات آفریده شد
وقتی دمیده شد دم تو مرده زنده شد این گونه بود آب حیات آفریده شد
تو مقتدا شدی و پس از اقتدا به تو ذکر و دعا و صوم و صلاة آفریده شد
دنیا اسیر ظلمت و جهل و عناد بود تو آمدی و راه نجات آفریده شد
از خلق و خوی تو که نشان از خدای داشت زیباترین کمال و صفات آفریده شد
ایمن شد از عذاب جهنم مرید تو از برکت تو برگ برات آفریده شد
لطف تو بود محضر قرآن نشسته ایم ما هم کنار بوذر و سلمان نشسته ایم
تو آفریده گشتی و انسان درست شد حور و پری فرشته و غلمان درست شد
عرش خدا ز نور رخت خلق گشت و بعد با قطره های اشک تو باران درست شد
یا حضرت رسول! خدا عاشق تو بود چون که به عشق روی تو قرآن درست شد
تو از خدایی و همه ی ما ز خاک تو چون از گِل شما گِل سلمان درست شد
با اخم تو جهنم و آتش، عذاب و قهر با یک دم تو جنّت و رضوان درست شد
چون نور حیدر از تو و نور تو از خداست با حب مرتضاست که ایمان درست شد
یک عده دور سفره حیدر نشسته و این گونه شد که سفره احسان درست شد
ما عاشق توایم که مجنون حیدریم این عشق را به جان تو مدیون مادریم
هر آن چه خلق کرده خدا نوکر تواند نوح و خلیل و خضر گدای در تواند
خلق خدا که عبد و مسلمان تو شدند مدیون بخشش و کرم همسر تواند
آدم به بعد هر که به پیغمبری رسید فردای حشر پشت سر حیدر تواند
حتی شفیع ها همگی روز رستخیز چشم انتظار آمدن دختر تواند
آن جا برای این که شفاعت شوند همه مدیون دست ساقی آب آور تواند
صدها هزار حوری و غلمان نشسته اند مبهوت و مات روی علی اکبر تواند
نام رقیه تو گره باز می کند عالم همه گدای علی اصغر تواند
علامه ها مراجع تقلید از ازل شاگردهای مدرسه جعفر تواند
شکر خدا که این دل ما حیدری شده شکر خدا که مذهب ما جعفری شده ***مهدی نظری*** ای فدای تو جنّ و روح و بشر وی اسیر تو این همه یکسر
خانه ی جان بدون تو ویران با تو ویرانه کاخی از مرمر
بسکه گیراست چشم نافذ تو نمی افتد گدا ز منظر تو
وقت کوبیدن سرای تو شب گاه حاجت گرفتن از تو سحر
چون تویی اول تمام رسل آدم بوالبشر شود آخر
کوچه باغ محبّتت خضری چل چراغ ولایتت اخضر
امّتت را به دایه نسپردی ای به ما مهربانتر از مادر
ای ذبیح تو هر چه اسماعیل وی قتیل تو هرچه پیغمبر
ساقیِ می فروش می ریزت شاهدی چون علی بلند اختر
حجر السود است دیده ی تو لیک چشم سیه کجا و حَجر
ابرویت تیغ بی نیام سپاه مژِگان تو نیزه ی لشگر
گونه ات سیب، لیک سیب بهشت لب لعل تو در مثل گوهر
در سفیدی، گلوی تو نقره در تلألو جمال تو چون زر
آن چه ریزد ز شیوه ی تو، ادب و آن چه زیبد به عشوه ی تو، هنر
الغرض، مصطفی مگو، غوغا فی المثل، مصطفی مگو، محشر
کرده موسی به مدحت تو قیام بسته عیسی به خدمت تو کمر
ما سِوَی الله به چشم تو صغری جز تو در چشم کبریا اصغر
ابتدای مدیحه ات توحید انتهای ثنای تو داور
دستبوس تو سینه ی محراب پای بوس تو پله ی منبر
تا نسوزد پر ملک از قرب به که ساید به پای تو شه پر
جای دارد تو را که جامه درند کاروانی ز یوسف و ز پدر
آن چه فرموده ای اراده، قضا و آن چه بنموده ای پیاده، قدر
مادرت در عفاف، آمنه نام بانویی چون خدیجه ات همسر
سنگ افتاده در رهت کعبه گرد و خاکی به راه تو مشعر
هر که یاد تو می کند ایمن و آن که ذکرت نمی کند، مضطر
یکی از چاکران تو حمزه یکی از مخلصان تو جعفر
همچو حیدر برای تو داماد همچو زهرا برای تو دختر
نوه ات همچو زینب کبری هم نتیجه چنان علی اکبر
تیغ پیکار تو ولای علی رجز حمله ات دم حیدر
تا به گردت علی طواف کند در دل معرکه مبر تو سپر
مرتضی خادمت به گاه حضر هم ملازم تو را به وقت سفر
منکران تو در مثل چو حمار دشمنانت همه به حُکم بقر
ذکر خیر تو مثل نقل و نبات یاد رخساره ی تو قند و شکر
ندهی اذن اگر، زبان ها لال گر کنی حکم، گوش ها همه کر
گذرت هر کجا فتاد، نعیم نظرت دور شد ز هر چه، سقر
هر که را سوختی شود سلمان و آن که آموختی شود بوذر
مَثَل تو به ماسِوی سلطان مَثل ماسوی به تو نوکر
شیعیان تو از طلا هستند مرتضی و تو در مثل زرگر
آهن از لطف تو شود چون موم بهر داود، پیر آهنگر
همه در دست های لایق توست سوزنِ حکم و جامه های قَدر
مهر در حجره ی تو مستأجر هم رهینِ سراچه ی تو قمر
کمی از پهنه ی دلت مغرب گوشه ای از سرای تو خاور
هر که گوید که نیستی تو خدای به همان رب نمی کنم باور
ای که گفتی به اهل و امّت خویش زیر این آسمان پهناور
بعد من حرمتش نگه دارید مصطفی باشد و همین دختر
آب غسلت هنوز جاری بود که بابُ الله اوفتاد شرر
همچو زمزم گریست بر حالش چشم در چشم، چشمه ی کوثر
من چه گویم ز داغ این معنی غیر وا احمدا ز سوز جگر
نعش پیغمبری به روی زمین بین دیوار و در گلی اطهر ***محمد سهرابی***
فروزان از دو مشرق در سحرگاهان دو ماه آمد دو خورشید جهان افروز در دو صبحگاه آمد
دو موسی از دو دریا یا دو یوسف از دو چاه آمد دو رهرو یا دو رهبر یا دو مشعل دار راه آمد
دو شمع جمع بزم جان و رکن محکم ایمان دو بحر رحمت و غفران دو دست قادر منان دو آدم خو دو یوسف رو دو موسی ید دو عیسی دم
دو دریا را دو رخشان گوهر یکدانه پیدا شد دو جان جان جان دو دلبر جانانه پیدا شد
دو سرو ناز یا دو نازنین ریحانه پیدا شد دو شمع آفرینش یک جهان پروانه پیدا شد
دو سرّ داور هستی دو جان در پیکر هستی یکی پیغمبر هستی یکی روشنگر هستی یکی سر الّه اکبر یکی وجه الّه اعظم
دو شمع جمع انسانها دو شاه کشور جانها دو باب ا... احسانها دو بسم ا... عنوانها
دو سرو باغ و بستانها دو باغ روح و ریحانها دو واجب جاه امکانها دو مشعل دار کیهان ها
دو خالق را نماینده دو قرآن را سراینده دو رحمت را فزاینده دو دلها را رباینده یکی بر اولیاء سادس یکی بر انبیا خاتم
بشارت ای تمام عالم هستی بشیر آمد گل بستان سرای آفرینش در کویر آمد
نرفته ماه از بزم فلک مهر منیر آمد بشیران را بشیر آمد نذیران را نذیر آمد
جهان گردیده آسوده ملک رخ بر زمین سوده فلک بر زیور افزوده محمد چهره بگشوده ز مکه تافته خورشید نورش بر همه عالم
فلک امشب زمین مکه را از دور می بوسد ملک مهد محمد را به موج نور می بوسد
بفرمان خدا خاک درش را حور می بوسد مسیح از عالم بالا کلیم از طور می بوسد
حرم پیموده ره سویش طواف آورده بر کویش صفا چون گل کند بویش صفاها گیرد از رویش به یاد لعل لبهایش کند رفع عطش زمزم
چو آمد آمنه کم کم به هم چشم خدا جویش دو لب خاموش اما عالمی گرم هیاهویش
بناگه تافت خورشید جهان آرا ز پهلویش منور ساخت شرق و غرب را از پرتو رویش
سما در نور او گم شد زمین دریای انجم شد لبش گرم تبسم شد وجودش در تلاطم شد که ناگه چشم حق بینش دوباره باز شد از هم
ندا از عمق جان بشنید هان ای مهربان مادر خدایت را خدایت را بخوان مادر بخوان مادر
سلامت می دهد امشب زمین و آسمان مادر که هستی آفرین هستیت بخشد رایگان مادر
ببین لطف مؤید را بخوان دادار سرمد را بدنیا آر احمد را محمد را محمد را بذکر حق کن استقبال از پیغمبر اکرم
دل شب آمنه تنها ولی تنها خدا با او نه عبد ا... زنده نه زنان آشنا با او
دعا می خواند و بودی آفرینش همصدا با او سخن می گفت فرزندش محمد در خفا با او
امیدش بود و معبودش وجودش بود و مولودش محمد بود و مقصودش زهی از بخت مسعودش گرفتش در بغل مانند جان خویشتن مریم
ز یک سو رو به قبله مادرش حوّا دعا گویش ز یک سو آسیه گلبوسه گیرد از گل رویش
ز یک سو مام اسماعیل همچون گل کند بویش ز یک سو دستهای مریم عذرا به پهلویش
که کم کم درد او کم شد رها از درد و از غم شد جمال حق مجسم شد محمد ماه عالم شد به استقبال او خیزید از جا ای بنی آدم
در آن شب بارگاه آمنه خلد مخلّد شد در آن شب جلوه گر مرآت حسن حی سرمد شد
در آن شب آفرینش محو و مات روی احمد شد در ان شب بوسه زن مادر به رخسار محمد شد
چه عبدی در سجود آمد چه نوری در وجود آمد چه غیبی در شهود آمد خدا را هر چه بود آمد که او با هر دمش بر آفرینش جان دهد هر دم
چو آن تابنده اختر زاد آن نور مجسم را نه آن نور مجسم بلکه وجه ا... اعظم را
فروغی تافت از نورش که روشن کرد عالم را ندا آمد که زادی بهترین فرزند آدم را
مبارکباد لبخندت گرامی باد فرزندت بهین عبد خداوندت محمد طفل دلبندت که می خوانند مدحش را خدا و انبیا با هم
تو امشب آدم و نوح و خلیل دیگری زادی ذبیح و خضر و داوود و کلیم برتری زادی
مسیحا نه مسیحای مسیحا پروری زادی تو امشب بر همه پیغمبران پیغمبری زادی
رسل در تحت فرمانش کتب یک جمله در شانش هزاران خضر عطشانش صد اسماعیل قربانش مبارک ای گرامی مادر پیغمبر اکرم
زمین مکه دیشب غرق در نور محمد بود چراغ آسمان لبخند زن بر روی احمد بود
جهان آفرینش بهتر از خلد مخلد بود تجلای خدا در چهره ی عبدی مؤید بود
مؤیّد باد قرآنش گرامی باد فرقانش معطر باد بستانش جهان در تحت فرمانش بنای اوست در سیل حوادث کوه مستحکم
محمد ای چراغ روشنی بخش جهان آرا بر افروز و بر افروزان بنور خویش دلها را
بلرزان با نهیب آسمانی کاخ کسری را ندای تفلحوا از عمق جان برکش بخوان ما را
تو ما را دانش آموزی تو مهر عالم افروزی تو برق اهرمن سوزی تو در هر عصر پیروزی لوای توست با دست خدا بر دوش نه طارم
هماره بوی عطر خلد از خاک درت خیزد همیشه نور توحید از فراز منبرت خیزد
ندای تفلحوا از مکتب جان پرورت خیزد فروغ دانش از کرسیّ درس جعفرت خیزد
ششم مولا ششم رهبر ششم هادی ششم سرور ششم فرمانده داور ششم فرزند پیغمبر که شش خورشید حق از سلب او تابیده در عالم
الا ای ام فروه آفتاب داور اوردی محمد را محمد را کتاب دیگر آوردی
تعالی ا... که مثل آمنه پیغمبر آوردی تو چون بنت اسد در دامن خود حیدر آوردی
بعصمت مادرش زهرا بصورت چون حسن زیبا حسینی خو علی سیما امام باقرش بابا که با عید محمد عید میلادش بود توأم
کتاب من کتاب ا... و دین مصطفی دینم تولای امیرالمزمنین عهد نخستینم
مرام جعفری و مهر آل ا... آئینم نه کاری بود با آنم نه حرفی مانده با اینم
محب آل اطهارم علی را دوست می دارم ز خصمش نیز بیزارم به یارش تا ابد یارم نباشد غیر حب و بغض ، دین و مذهب ((میثم)) ***استاد سازگار*** لب نگار که باشد رطب حرام بود زمان واجبمان مستحب حرام بود
فقیه نیستم اما به تجربه دیدم بدون عشق مناجات شب حرام بود
اگر که هست طبیبم طبیب دوّاری به من معالجه ی در مطب حرام بود
برآنکه دشمن اولاد توست نیست عجب که نطفه اش نسب اندر نسب حرام بود
تو مرد ظرفشناسی و مهِر اولادت عجم که هست برای عرب حرام بود
تو را در کمال نوشتند یا رسول الله بزرگ آل نوشتند یا رسول الله
تو آفریده شدی و سرآمدت گفتند هزار مرتبه اَحسن به ایزدت گفتند
تورا به سمت زمین با نسیم آوردند توآمدی و ملائک خوش آمدت گفتند
نشان دهنده ی معصومیِ قبیله توست اگر که قّبه خضرا به گنبدت گفتند
تمام آل عبا«کُلنا محمّد» بود توعین نوری و در رفت و آمدت گفتند
اگر چه یک نفری، جمع چهارده نفری تورا محمّد و آل محمّدت گفتند
شب ولادتت ای یار می کنم خیرات نثار مقدم خیر تو چهارده صلوات
برای خُلق تو باید کنند تحسینت نشد مشاهده شصت و سه سال نفرینت
از آن طرف تو اگر نور آخرین هستی نوشته اند از این سو تو را نخستینت
هزار و سیصد و هشتاد و چندمین سال است شدیم کوچه نشینت، شدیم مسکینت
شدیم ریزه خور سفره های سیّدی ات گدای سفره ی هر سال چهارده سینت
توآمدی که علی را فقط ببینی و بس نداده اند به جز دیده ی خدا بینت
یتیم مکه ای اما بزرگ دنیایی اگر چه خاک نشینی، همیشه بالایی
مرا اویس شدن در هوای تو کافی است اگر چه باز ندیدم، دعای تو کافی است
همینکه بوی تو را در مدینه حس کردم لبم رسید به خاک سرای تو کافی است
چه حاجتی به پسر داری ای بزرگ قریش همینکه فاطمه داری برای تو کافی است
همینکه اوّل هر صبح پیش زهرایی برای روشنی لحظه های تو کافی است
تو آن پیمبر دنباله داری و بعدت اگر علی تو باشد به جای تو کافی است
قسم به اشهد ان لااله الا الله تو آمدی که بگویی علی ولی الله
تو آمدی و ترحّم شدند دخترها چقدر صاحب دختر شدند مادرها
تو آمدی و رعیّت شکوه عبد گرفت بدین طریق چه آقا شدند نوکرها
خدای خوب به جای خدای چوب نشست و با اذان تو بالا گرفت باورها
بگو: مدینه علمی، علی درآن است بگو: که واجب عینی است حرمت درها
بریز شیره پیغمبری به کام حسین که از حسین بیاید علی اکبرها
زمان گذشت زمان ظهور دیگر شد حسین منی انا من حسین اکبر شد
هزار حضرت مریم کنیز مادر توست تورا بس است همینکه بتول، دختر توست
به دختران فلان و فلان نیازی نیست اگر خدیجه والامقام همسر توست
علی و فاطمه دو رحمت خداوندی برای عالم دنیا و صبح محشر توست
به یک عروج تو جبرئیل از نفس افتاد خبر نداشت که این تازه اوج یک پَر توست
به عرش رفتی و ماندی در آن تقّرب محض خدا برابر تو یا علی برابر توست
تو با علی جریان ساز شیعه اید ، اما شناسنامه ی شیعه به نام جعفر توست
همیشه شکر چنین نعمتی روی لب ماست که جعفر بن محمد رئیس مذهب ماست ***علی اکبر لطیفیان*** آن شب از موج نور دیدن داشت آسمانی که غرق اَنجُم بود
در زمیــن از ترنـّـم بــاران بر لب غنچه ها تبسم بود * غــرقِ در نور آسمان امید می درخشیـد مثل آییــنه
می گشود از هم و برون می ریخت (رازهایی که داشت در سینه) * آن شب از لابلای عرش خدا سوده نور بر زمین می ریخت
آسمان در نشاط و شور و شعف چلچراغ از ستاره می آویخت * فوج فوج ملک به عرض سلام آمدند از سما به سوی زمین
تا که بینند عارض احمد آن که نامش بود به عرش آذین * خانه آمنه سراسر فیض گوئیا خـانـه ملائـک بود
مصطفی در میانه و همه مست از شمیم گلاب و عنبر و عود * حوریان یک طرف همه مبهوت همه محو نگاه دلبر خود
پک طرف جبرییل می افکند زیر بالین مصطفی پر خود * کودکی کو ز دلبری زده است بند قنداقه اش به دل ها بند
انبیا جمله گرد شمع رخش همه پروانه وار می گردند * آمد آن گل که در بسیط چمن (باغ دیباچه ای ز دفتر اوست)
او که در سایه اش رود خورشید (هودج آفتاب پیکر اوست( * می چکد شبنم تلاوت عشق از لبانش که هست غنچه نور
در لب پر ز شهد توحیدش چشمه ای هست از شراب طهور * آه ای آسمان هستی بخش سـدرة الـمنتـهی افلاکـی
تو پر از چشمه های تطهیری (مثل آیه مقدسی پاکی) * ای سراپا شکوه فیض خدا وی ز رویت عیان بهشت برین
تویی آیینه دار رحمت حق (آسمانی تبار روی زمین) * ای که با یک نگاه کردی تو کار صدها مسیح و ابراهیم
ای که مه را به طرفة العینی با سر انگشت خویش کرده دو نیم * آمدی ای همیشه جاری عشق تا جهان از تو کامیاب شود
ای که از هیبت وجودی تو کاخ نوشیروان خراب شود * آمدی ای زلال و از یُمنت نهرهای سماوه جوشش کرد
آری از معجزات مولد توست آب ساوه اگر فروکش کرد * ای که داری به روی شانه خود نقش مُهر نبوت ازلی
بس بود در مقام و منزلتت که تو را یار با وفاست علی * ای امین ای رسول ای احمد ای که کوی تو جنتُ المَاواست
بر در باغ عشقِ تو قفلی ست که کلیدش محبت زهراست * وصف ذات و جمال پاکت را به یقین عقل ما نمی داند
هر چه هستی فرشته یا آدم هیچ کس جز خدا نمی داند * امشب از لطف ای حبیب خدا ای که بالای نور قامت توست
التفاتی به «آذری» ای دوست که نگاهش به دست رحمت توست ***حسین آذری*** امشب شب مبارک احیـای انبیاست زیــرا شـبِ ولادت آقــای انبیـاست
در یک وجـود، جلوه کند عالم وجود؛ در یک جمال، صورت زیبای انبیاست
عید بزرگ جان جهـان و جهانِ جان، عید خـدا و سیّد و مـولای انبیاست
دوران غـربت بشـریت سرآمده یعنی شب ولادت پیغمبر آمده
امشب خدا به اهل زمین، آسمان دهد ملک وجـود را شــرف جـاودان دهد
امشب خدا جمال دلآرای خویش را، بـا روی دلربـای محمّـد نشـان دهد
با پرتـو جمـال منیـر رسـول خویش، تا صبح حشر، نور به چشم جهان دهد
جان در طبق نهید که میلاد احمد است اعـلان کنیـد بـر همه: عیدِ محمّد است
امشب خـدات رشـکِ قمـر داد آمنه! با حُسن خویش بر تو پسـر داد آمنه!
نُه مـاه انتظـار کشیـدی بـه شوق او تـا نخــل آرزوی تـو بــر داد آمنـه
فرزند تو گرامی و نامش محمّد است این مـژده را خـدات خبـر داد آمنه
اینک تو را ولادت احمد مبارک است بـر احمـد تو نام محمّد مبارک است
ای آمنـه! محمّدِ تــو، مظهـر خداست رخسـار کبریایــیِ او منظـرِ خـداست
همچون کتاب وحی بگیرش به روی دست، سر تا قدم ببـوس که پیغمبر خداست
تـا روز حشر بـر همـه پیغمبـری کند، گفتـار وحـی او، سخـن آخـرِ خداست
آیینــه تمـامنمــای خـداست ایـن پس آمده است و پیشتر از انبیاست این
ای آمنـه! محمـدت از انبیـا، سـر است این بـر همه پیامبـران هـم پیمبر است
قرآن او -که وحی الهی ست- شاهد است این از پیمبـران اولـوالعظم، برتــر است
قدر و کمال و شأن و جـلال و مقـام او حتی در انبیـای سلف، فـوق بـاور است
این طفل نه- که قافلهسالارِ انبیاست آگاه باش هر نفسش، وحی کبریاست
ای کعبه! پیش پای محمد قیام کن دورش طواف آور و کسب مقام کن
غار حرا بـه شوق وی آغوش برگشا ماننـد کوههـا به محمّد سـلام کن
ای شهر مکه عیـد محمّـد مبارکت! از سیّــد پیامبــران احتــرام کـن
دوران کفر و ظلم و ضلالت، سر آمده نـامش بلنـد بـاد کـه پیغمبـر آمده
میلاد احمد عید خداونـدِ سرمد است عالم ز مقدمش همه خلدِ مُخلد است
از ربِّ کعبه در حـرم کعبه حکم شد بتها ادب کنید که میلاد احمد است
دوران بردگـی و اســارت تمــام شد ای دختران زنده به گور، این محمّد است
بتهـا نـدا دهنـد به آوازه جلی صلّ علی محمّد و صل علی علی
این یـاور تمــامِ ضعیفـان عـالم است این منجــی همیشـه اولاد آدم است
این رهنمای گمشدگان تـا قیام حشر؛ این شمعِ جمع خلق، رسول مکرم است
این روی انبیـای الهـی به جسم پاک این پای تا به سر همه روح مجسم است
این طفل نه که صاحب تنزیل بوده است شاگـرد او معلـم جبرییــل بوده است
وقتی خدا به خلقت کونین داشت دست ساقــی انبیــاست ز پیمــانه الــست
ایـن بـا خـدای عـزوجل بود همسخن روزی که صبحی و شب و روزی نبوده است
پیش از رسل رسول خدا بود و بود و بود بعد از رسل رسول خدا هست و هست و هست
آدم هنوز آب و گلش بود در عدم او بـود او پیامبــر خالــقِ قِــدَم
تـو تـا قیـام حشـر چـراغ هدایتی با هر کلام صـاحب اعجـاز و آیتی
تـو تـا ابــد پیامبــران را پیمبری بر فرد فرد صاحب حکـم و ولایتی
در بین انبیا و امم این شعار ماست مـا امـت توایــم محمـد عنــایتی
"میثم" مدیحهخوان تو بوده است و آل تو هر چنـد نیست در خـور قـدر و جلال تو ***حاج غلامرضا سازگار @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ ولادت امام صادق علیه السلام مبارک باد ربیع است و دل بر جمال تو شایق نه بر لاله و ارغوان و شقایق
ربودی تحمل زمن گل ز بلبل چو لیلی زمجنون و عَذرا ز وامق
به بوی خوش گل شود مست بلبل به بوی تو دیوانه بیچاره عاشق
نه چون خط نیکویت اندر ریاحین نه چون سنبل مویت اندر حدایق
نه زیباست با قامتت شاخ طوبی نه لایق به سرو قدت نخل باسق
تویی دوحه بوستان معارف تویی گلبن گل ستان حقایق
تویی عقل اقدم تویی روح عالم محیط دوایر مدار مناطق
تویی منطق حق و فرمان مطلق إلی الحقِ داعٍ و بالحق ناطق
إمام الهدی صالح بعد صلح دلیل الوری صادق بعد صادق
حلیفُ التُّقی جعفر بن محمد کثیر الفواضل عظیم السوابق
دلیل حقیقت لسان شریعت اما طریقت بکل الطرائق
ز منصور مخخذول چندان بلا دید لقد کان تنهدُّ منه الشواهق
سر اهل ایمان سرو پای عریان بسی رفت در محفل آن منافق
نگویم ز گفت شنودش که بودش کَسَمُ الأفاعی و حد البوارق
چنان تلخ شد کامش از جور اعدا که شد سم قاتل بر او شهد فایق ***مرحوم شیخ محمد حسین غروی اصفهانی***
شب عید دانش، شب جشن بینش، به ملک مبارک، به بشر مبارک شب آشنایی، شب روشنایی، به ستاره تبریک، به قمرمبارک
شب وصل جانان، شب رؤیت جان، به طلوع فجر و به سحر مبارک شب مدحخوانی، شب دُرفشانی، به صدف مبارک، بـه گهر مبارک
شب عید صادق، پدر حقایق، به پدر مبارک، به پسر مبارک همه لاله برکف، همه شور در سر، همه خنده برلب، همه شاد و خرم
صلوات داور، صلوات احمد، صلوات حیدر، به امام صادق صلوات طاها، صلوات یاسین، صلوات کوثر به امـام صادق
صلوات رضوان، صلوات میزان، صلوات محشر به امام صادق صلوات مهر و صلوات ماه و صلوات اختر به امـام صادق
صلوات مکـه، صلـوات کعبه، صلوات مشعـر به امام صادق همه دم سلامش، همه جا درودش ز خدای منان ز رسول اکرم
شده مات گردون به جلال وحسنش، زده بوسه قرآن به لب و دهانش گل وحی روید ز ریاض علمش، دُر فضل ریزد ز لب و دهانش
همـه راز خلقت به درون سینه همه علم هستی بـه سر زبانش زده علم بوسه به لب هشامش، شده روح جـاری ز دم ابانش
زُعمای گیتی همه خاک راهش، علمای عالم گـل بوستانش همه آفرینش همـه اهـل بینش زده اند هر دم ز ثنای او دم
به خدای منان، به رسول اکرم، به مقام عترت، به جلال قرآن به حجر، به کعبه، به صفا، به مروه، به مقام و زمزم به منی?، به قربان
به حساب ومحشر، به بهشت وکوثر، به جزای مؤمن، به صراط و میزان که به جز در او، که به جز ره او همه جاست ظلمت همه جاست نیران
هم از او حمایت، هم از او ولایت هم از او عنایت هم از اوست احسان همه جا پیامش، همه جا کلامش، چو خطاب مبرم، چو کتاب محکم
تویی آن معلم که علوم نازد بـه مفضل تو، به زرار? تــو همه آسمان را مه و کهکشان را نگه توسل بـه ستـار? تـو
نه عجب که شعله به تنور آتش گل و لاله گردد به نظار? تو نه عجب که کافر چو شود مسلمان برسد به سلمان به اشار? تو
همــه لحظه هایم شده یادواره، همه روزهایم چو هزار? تو به تو راز گویم، ز تو چاره جویم که تو رهنمایی به هزار عالم
تو تمام علمی، تو تمام حلمی، تو تمام فضلی، تو تمام نوری تو به حق روانی، تو مسیح جانی، تو کلیم وحیی، تو کلام نوری
تو ولی سبحان، تو چراغ ایمان، تو زبان فرقان، تو پیام نوری تو تجلی رب، تـو رئیس مذهب، تو زعیم مکتب، تو امام نوری
تو ولی مطلق، تو حقیقت حق، تو نگاه بینش، تو نظام نوری تو کتاب ناطق تو امام صادق تو ولـی آدم تو وصی خـاتم
تو اگر نبودی بـه سپهر دانش، به فضای بینش قمری نبودی تـو اگـر نبودی بـه ریاض قرآن، ز بهار ایمان اثری نبودی
تو اگـر نبـودی یم معـرفت را صدفی نبـودی، گهری نبودی تو اگر نبودی، شب اهرمن را شب تیرگی را سحری نبودی
تو اگر نبودی ز کتاب و عترت ز قیام و نهضت خبری نبودی تو ز جهل بودی همه دم مبری? تو ز علم بودی همـه جا مقدم
قمـر هـدایت، گهــر ولایت، متجلی آمد ز رخ منیـرت زعمـا گـدایت، عرفا فقیرت، صلحا مطیعت، علما اسیرت
همه سرسپرده به هشام و حمران به ابان و جابر به ابوبصیرت چه بسا سلاطین شده خاکبوست، چه بسا بزرگان که همه حقیرت
فـلک مـدور شـده ره نوردت ملـک قرب بـه فلک اجیرت تو همه حقایق، تو به از خلایق، به رهت چه لایق در مدح میثم ***استاد حاج غلامرضا سازگار*** ای روح صداقت از دم تو ای گوهر علم از یم تو
زیبنده ی تو است نام صادق الحق که تویی امام صادق
بر هر سخنت ارادت علم در هر نفست ولادت علم
میلاد تو ای ولی سرمد شد روز ولادت محمد
در هفدهم ربیع الاول شد نور تو بر زمین محول
از صبح ازل امام علمی تا شام ابد تمام علمی
دانش زدم تو راست قامت استاد علوم تا قیامت
قرآن به دم تو خو گرفته ایمان ز تو آبرو گرفته
با نطق تو زنده تا قیامت توحید و نبوت و امامت
ای در دهنت زبان قرآن قرآن همه جان تو جان قرآن
روید چو به بوستان شقایق از لعل لبت در حقایق
وصف تو هماره بر لب ماست راه و روش تو مکتب ماست
با تو همه جا مدینه ی ماست این گفت تو نقش سینه ی ماست
هرکه شمرد سبک صلاتش فردا نبود ره نجاتش
دور است ز خط طاعت ما بر او نرسد شفاعت ما
تو مخزن علم کبریایی تو وارث ختم الا نبیایی
حق را نفس تو نوشخند است قرآن به دمت نیازمند است
قرآن که در کلام سفته با نطق تو حرف خویش گفته
هر آیه که جبرئیل آرد بی نطق شما زبان ندارد
او راه و شما چراغ راهید ناگفته و گفته را گواهید
تو بر تن پاک علم جانی استاد مفضل و ابانی
دانشگه نور حق پیامت صدها چو زراره و هشامت
دارند جهانیان بصیرت از مؤمن طاق و بو بصیرت
ای زندگیم هدایت تو دین و دل من ولایت تو
مهر تو همه عقیده ی من مشی تو مرام و ایده ی من
روزی که گل مرا سرشتند بر لوح دلم خطی نوشتند
این خط نوشته را بخوانید من جعفریم همه بدانید
دلباخته ای ز اهل بیتم خاک ره عبدی و کمیتم
فریاد دوازده امامم نور است به هر دلی کلامم
باشد که به خاک پای میثم میثم بشود فدای میثم ***استاد حاج غلامرضا سازگار***
چون از افق برآید انوار صبح صادق در پاى سبزه بنشین با همدمى موافق
شد موسم بهاران پرلاله کوهساران بستان پر از ریاحین صحرا پر از شقایق
بلبل که در غم گل مى کرد بى قرارى شکر خدا که معشوق آمد به کام عاشق
یک سو نشسته خسرو در بزمگاه شیرین یک سو نهاده عذرا سر در کنار وامق
ابر بهار گسترد دیباى سبز در باغ باد از شکوفه افکند بر روى آب قایق
بر آستان معشوق تسلیم شو که آن جا صاحبدلان نهادند پا بر سر علایق
زد بلبل سحرخیز فریاد شورانگیز کاى مست خواب غفلت و اى بنده ی منافق
شد وقت آن که خوانند حمد و ثناى معبود شد گاه آن که نالند در پیشگاه خالق
از بوستان احمد بگذر که بلبل آن جا بر شاخ گل سراید وصف جمال صادق(علیه السلام)
نور جمال صادق چون از افق برآمد شد صبح عالم آراش بر شام تیره فایق
از شرق و غرب بگذشت نور فضایل او چون آفتاب علمش طالع شد از مشارق
تن پیکر فضایل، جان گوهر معانى دل منبع عنایات رخ مطلع شوارق
همچون صدف ز دریا دُرهاى حکمت اندوخت چون گوهر وجودش شایسته بود و لایق
بر پایه کمالش محکم اساس توحید از پرتو جمالش روشن دل خلایق
خورشید برج ایمان، شمشاد باغ امکان گنجینه کمالات، سرچشمه حقایق
هادى شوند یکسر گر لحظه اى بتابد نور هدایت او بر جسم هاى عایق
بر لوح سینه اوست آیات حق هویدا وه! وه! عجب سوادى است با اصل خود مطابق
افکار تابناکش روشن تر از کواکب اندیشه هاى پاکش خرّم تر از حدایق
آیین جعفرى را بگزین که دردمندان درمان خویش جویند از این طبیب حاذق
شاها «رسا» ندارد جز اشتیاق رویت بنماى رخ که خلقى است بر دیدن تو شایق
در عرصه قیامت دست از تو برنداریم کاندر شفاعت توست ما را رجاى واثق ***قاسم رسا***
شدم به صحبت شب های ارغوانی خوش چنان که چای شد از رنگ زعفرانی خوش
بلای جان منی و خریدمت یک جا رقیب تا شود از این بلای جانی خوش
ز خویش رفت ز شوق تکلم دلبر کلیم بس که شد از ذوق «لن ترانی» خوش
دمد ز پیرهن تو هزار یوسف مصر اگر گسیل کنی یک دو کاروانی خوش
چو پیر شد دو لبش آستان میکده است کسی که بوده به پیمانه در جوانی خوش
خوشی کجاست بجز عشق بازی ازلی نگه به صورت احمد فقط به عشق علی
اسیر صادقم و مستمند پیغمبر به دست جعفرم و پای بند پیغمبر
بریده اند به جسمم قبای غم ها را نوشته اند دلم را نژند پیغمبر
ز بند بند وجودم فقط علی خیزد چنان که می رسد از بند بند پیغمبر
ز پای جعفر، دستم نمی شود کوتاه قسم به قامت و قدّ بلند پیغمبر
شراب فقه ششم را به میل می نوشم برای بوسه ز لب های قند پیغمبر
مرا به دشت معاصی کسی شکار نکرد ولی گرفت دلم را کمند پیغمبر
ز مرتضی به نبی و ز مصطفی به علی پناه می برم امشب به حکم لم یزلی
ستایش دو جهان بهر حضرت صادق دمیده است فلک چون ز دولت صادق
علی جمال و خدا طینت و بتول صفات سرشته اند ملک را ز طلعت صادق
ز چاک پیرهنش صبح محشر است عیان چه سینه ای است در آن پاک خلعت صادق
امیر معرکه ی روضه های عاشوراست به هیئت است مقرّ حکومت صادق
ز خاک کرببلا مُهر کرد طاعت را حسین را بنِگر در ارادت صادق
به یمن معنی احمد ز فیض پیر فلک ملک به رقص در آمد، دو تا دو تا تک تک ***محمد سهرابی*** رسانده ام به حضور تو قلب عاشق را دل رها شده از محنت خلایق را
دلی که پر زده تا آستان احسانت که غرق نور اجابت کنی دقایق را
بر این کویر ترک خوردهی دلِ خسته ببار جرعه ای از کوثر حقایق را
مرید صبح نگاه تو می برد از یاد مگر ترنم «قال الامامُ صادق» را؟
نگاه لطف تو آقا به دل بها داده و با رضای تو دارم رضای خالق را
تویی که ضامن صبح سعادتم هستی تویی که روشنی هر عبادتم هستی
پر از شمیم بهشت است منبرت آقا به برکت نفحات معطرت آقا
هنوز عطر ملیح محمدی دارد گُلِ دمیده ز لب های أطهرت آقا
شبیه حضرت خاتم مدینة العلمی شنیدنی ست کرامات محضرت آقا
و دیده ایم به وقت جهاد اندیشه هزار مرتبه ما فتح خیبرت آقا
چهار هزار حکیم و فقیه و دانشمند رهین مکتب اندیشه گسترت آقا
نگاه روشنت آقا ستاره پرور بود شکوه بی بدل تو زُراره پرور بود
تو آمدی و جهان غرق در خِرَد می شد دلیل ها همه با عشق مستند می شد
تو آمدی پر و بالی دهی به دل هامان به پای درس تو هفت آسمان رصد می شد
خوشا به حال دلی که عروج را فهمید مسیر روشن تو از بهشت رد می شد
میان آن همه شاگرد شد سعادتمند کسی که مذهب عشق تو را بَلَد می شد
نفس زدی و جهان را حیات بخشیدی تجلیات الهی الی الابد می شد
جهان نشسته سر سفرهی روایاتت شهود می چکد از جلوه زار میقاتت
سر ارادت ما و غبار صحن بقیع همان حریم بهشتی همان بهشت بدیع
همان دیار الهی که از نسیم خوشش شده ست شهر مدینه پر از شمیم ربیع
«و یطعمون علی حبّه ...» نمایان است کرانه های کرامت چه بی کران و وسیع
گدائی حرمت اعتبار هر عاشق امید ماست توسل در این سرای رفیع
چه غم ز غربت دنیا و حسرت عقبا نگاه روشنتان تا برای ماست شفیع
کلید معرفت این جا ارادت و عشق است سر ارادت ما و غبار صحن بقیع
مگیر از دل من یارب این سعادت را گدائی حرم اهل بیت عصمت را
غبار مقدم تو عطر آشنا دارد برای دیده ام اعجاز کیمیا دارد
گدای خانه به دوش توام قبولم کن گدای تو به جز این آستان کجا دارد؟
دگر چه جای گلایه ز فقر می ماند کسی که در دو جهان، مهربان! تو را دارد
دل شکستهی من حرف های ناگفته دل شکستهی من شوق التجا دارد
کسی که بوده تمام وجودش از جودت در آستانه ات امشب دو خط دعا دارد
همیشه آرزوی پر زدن به سوی بقیع همیشه حسرت دیدار کربلا دارد
چه می شود همهی عمر با شما باشم غبار صحن تو و صحن کربلا باشم ***یوسف رحیمی***
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
چه شد که در افق چشم خود شقایق داشت مدینه ای که شب پیش، صبح صادق داشت
اگرچه شمس وجودش به سمت مغرب رفت هزار قله ی پر نور در مشارق داشت
چه با شکوه، غم خود به دل نهان می کرد چه شِکوه ها که از آن فرقه ی منافق داشت
به غیر داغ محرم، گلی زباغ نچید چقدر روضه ی گودال در دقایق داشت
خلیل بود ولی آتشش سلام نشد همان که در نفسش عطری از حدائق داشت
هزار طائفه آمد هزار مکتب رفت و ماند شیعه که "قال الامام صادق" داشت ***حجت الاسلام والمسلمین جواد محمد زمانی*** به کودکان و زنان احترام می فرمود به احترام فقیران قیام می فرمود
سلام نام همه انبیاست؛ او می گفت سپس اشاره به دارالسلام می فرمود
کسی که در پی خورشید نیست از ما نیست سحر می آمد و این را مدام می فرمود
کجا حرام خدا را حلال می دانست کجا حلال خدا را حرام می فرمود
اگر که دست به پهلو گرفته ای می دید به اشک و آه و دعا التیام می فرمود
"خوشا به حال کسانی که راستگویانند" امام صادق علیه السلام می فرمود ***مهدی جهاندار*** در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را لطف تو گرفت از من بیچاره امان را
شد دشمن تو معترف انگار خداوند در گوش تو گفته همه اسرار جهان را
با رایحه خطه سرسبز عبایت کوتاه کن از باغ دلم دست خزان را
با امر تو هر چند در آتش ندویدم هر چند فدای تو نکردم سر و جان را
هر چند مرید تو شدن شان زراره است ای کاش که این عاشق بی نام ونشان را
بگذار که تا ظل بنی ساعده یکبار من جای تو بر دوش کشم کیسه نان را
ماندم که در خانه ات آن روز چرا سوخت اتش که نسوزاند تن خادمتان را .... با لحن حجازی شبی از حضرت موعود خواهیم شنید از حرمت صوت اذان را ***حسین عباسپور*** نه رواقی، نه گنبدی، حتی سنگ قبری سرمزار تو نیست!
غیر مُشتی کبوتر خسته خادمی، زائری، کنار تو نیست * بغض هایم کجا دخیل شوند؟! پس ضریحت کجاست آقاجان؟!
روضه خوان ها چرا نمی خوانند؟! گریه ها بی صداست آقاجان * گنبدی نیست تا دلم بپرد پابه پای کبوتران شما
کاش می شد که دانه ای گیرم امشب از دست مهربان شما * حرفِ گلدسته را نباید زد تا حسودان شهر بسیارند
از شما خانواده آقاجان درمدینه همه طلبکارند! * حیف آن چاهها که حیدر کند! چقدر مادرت دعاشان کرد
عوض آن همه محبت ها این مدینه چه خوب جبران کرد! * کاش ایران می آمدی آقا نزد ما اهلبیت محترمند
پیر مظلوم بی حرم، اینجا پسران تو صاحب حرمند * کاش ایران می آمدی آقا مُلک ری قبله ی ولا می شد
مثل مشهد برایتان اینجا مشهدالصادقی بنا می شد * کاش ایران می آمدی آقا قدمت روی چشم ما جا داشت
کاش خاک شلمچه و فکه عطر یاس عبایتان را داشت * کاش ایران می آمدی آقا مردمش رأفت و حیاء دارند
ریسمان دست هم نمی بندند همه دل های با صفا دارند * کاش ایران می آمدی آقا در مدینه غریب افتادید
من بمیرم برایتان؛ گیرِ عده ای نانجیب افتادید * کاش ایران می آمدی آقا مردمش از مغیره بیزارند
حرمت گیسوی سپیدت را در مدینه نگه نمی دارند * کاش ایران می آمدی آقا نوکری تو کم ثوابی نیست
همه جا از فضائلت گویند صحبت ازمجلس شرابی نیست ***وحید قاسمی*** منم آن دل که ز داغ تو به دریا می زد روضه اش شعله به دامان ثریا می زد
موسپیدی که دو دستش به طنابی بستند پیرمردی که نفس در پی آنها می زد
آن طرف گریه ی طفلان من و در این سو خنده بر بی کسی ام دشمن زهرا می زد
نیمه جانی که در آتش پی گلهایش بود شعله وقتی ز در سوخته بالا می زد...
آه از آن بزم شرابی که به یادم آورد داغ آن زخم که نامرد به لبها می زد
یاد آن طفل که زنجیر تنش مانع بود تا ببیند که لب چوب کجا را می زد...
همه ی قدرت خود جمع نمود، اما دید خیزران را به لب زخمی بابا می زد...
ترکه اش گاه به رخ گاه به دندان می خورد در عوض عمه ی ما بود که خود را می زد... ***حسن لطفی***
زیر این گنبد دوّار و کبود کلبه ای سمت خدا در دارد سالخورده پدری روحانی حجره ای گوشه ی بستر دارد
ششمین مرد که یک دریا غم آب جاری شده ی عِینش بود قسمت بال و پر میکائیل آستان بوسی نعلینش بود
وضع حالات وخیمش از صبح روز را در نظرش شب کرده بسکه بالاست دمای بدنش چند دفعه بخدا تب کرده
زهر خیمه زده روی بدنش می کشد پا به زمین می سوزد سرفه ای خشک و عطش... این یعنی... سینه ی عرش برین می سوزد
بخت برگشته کسی که دیشب اذیتش کرده سر سجاده آتش انداخت به جان درب خانه ی حضرت زهرا زاده
زد به هر آتش و آبی جبریل نکند حادثه تکرار شود مادری پشت در خانه ی خود مانده با طفل و گرفتار شود
لحن آلوده ی این قوم او را گرچه دنیازده و سیرش کرد باز اما غم بانوی فدک پیش از موعد خود پیرش کرد
روضه خوان آمده حالا باید پرده ای نصب کند در منزل آسمان دلش از بس بارید خاک دنیا شده از دستش گِل
وسط منبر و درس روضه یادش آمد ز لب خشک امام لب نزد بر لب آبی تا گفت بر لب تشنه ی مظلوم سلام
باز فرمود که هرکس با ماست خنده در وادی محشر دارد چشم گریان عزادار چو من شاد باشد که برادر دارد ***روح الله عیوضی*** آتش کشد زبانه ز دور و برم خدا خاکسترش نشسته به روی سرم خدا
پور خلیلم و وسط شعله ها اسیر بنما اجابتی به دل مضطرم خدا
ای وای از تغافل اصحاب سینه چاک این درد غربت است به جان می خرم خدا
دشمن غرور موی سپید مرا شکست اما کسی نبود شود یاورم خدا
بی دردسر به شخصیتم لطمه زد عدو مستانه خنده کرد به چشم ترم خدا
بیرون مرا چگونه ز خانه کشید و برد پیداست از کبودی بال و پرم خدا
صد شکر نیمه شب سر من بی عمامه شد یاد غرور آن سر بی معجرم خدا
وقتی که سوی چشم مرا ضرب او گرفت دیدم چگونه خورد زمین مادرم خدا
با دست بسته در نظر اهل خانه ام یاد آور شکستگی حیدرم خدا
گرچه کسی نبود تماشا کند مرا در فکر کوچه گردی آن خواهرم خدا
غم های عمه عاقبت انداختم ز پا دیدی که داغ غربتش آمد سرم خدا ***قاسم نعمتی*** از کار غربتت گرهای وا نمیکند این شهر ، با دل تو مدارا نمیکند
این شهر ، زخم بیکسیات را...عزیز من جز با دوای زهر مداوا نمیکند
این شهر ، در میان خودش جز همین بقیع یک جای امن بهر تو پیدا نمیکند
اینجا اگر کسی به سوی خانهات رود در را به غیر ضرب لگد وا نمیکند
این شهر ، شهرِ شعله و هیزم به دستهاست با آل فاطمه به جز این تا نمیکند
ابن ربیع پست چه آورده بر سرت؟ شرم و حیا ز سِنّ تو گویا نمیکند
بالای اسب در پیِ خود میکشاندت رحمی به قامتِ خَمَت امّا نمیکند
تا میخوری زمین به تو لبخند میزند اصلاً رعایت رَمَقت را نمیکند
زخم زبانش از لب شمشیر بدتر است یک ذرّه احترام به زهرا نمیکند
اینجا مدینه هست، دگر کربلا که نیست پس یورشی به معجرِ زن ها نمیکند ***علی صالحی*** پیرمردی که حضرت جبریل زائر غربت نگاهش بود
کوچه ها را همین که طی می کرد صد فرشته کنار راهش بود
با ارادت تمامی ارکان پیش پایش خشوع می کردند
بر قد و قامت کهن سالش آسمان ها رکوع می کردند * نفَس قدسی پُر اعجازش مایه ی اعتبار عیسی بود
جانماز «فرشته بارانش» افتخار تبار عیسی بود * حرف هایش برادر قرآن سخنش بوی «اِنّما» می داد
از همان مال فاطمیّ خودش خرجیِ راه کربلا می داد * در و دیوار خانه ی آقا وقف مرثیه های عاشوراست
به خدا خانه نیست این خانه این حسینیّه ی بنی الزّهراست * این حسینیّه ای ست که مردم از حضورش ستاره می گیرند
هر شبِ جمعه بین این خانه روضه ی شیر خواره می گیرند * از سر بی کسی و بی یاری در و دیوار خانه یارش شد
بهر غم های مادرش آن قدر گریه کرد عاقبت دچارش شد * آی مردم! دویدنِ آقا از نفس های خسته اش پیداست
آی مردم! شکستگی دلش از صدای شکسته اش پیداست * خوب شد شب شد و تو را بردند دور تا دور شهر گرداندند
خوب شد در شلوغی این شهر کوچه کوچه تو را نچرخاندند * گریه کردی و زیر لب گفتی این تو و ریسمان و این سر من
آه... پیراهنم شده خاکی آه... افتاده است پیکر من ***علی اکبر لطیفیان***
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 22:35  توسط حسین عباسی
|
|