اشعار ومناسبتهای ماه محرم شب سوم و چهارم

 

بزن مرا كه یتیمم ، بهانه لازم نیست ...


 
مرا كه دانه اشك است دانه لازم نیست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نیست

ز اشك دیده به خاك خرابه بنوشم
به طفل خانه به دوش ، آشیانه لازم نیست

 


نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است
دگر به لاله رویم نشانه لازم نیست

به سنگ قبر من بى گناه بنویسید
اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست

عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا كه یتیم ، بهانه لازم نیست

مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است
به بلبلى كه اسیر است لانه لازم نیست

محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار
براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نیست

به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نیست

وجود سوزد از این شعله تا ابد ((میثم ))
سرودن غم آن نازدانه لازم نیست

 #########

سرت به دامن این شاهزاده افتاده

به دست طفل خرابات باده افتاده

کنون که نوبت من شد دو دست کوچک من

کنار رأس تو بی استفاده افتاده

بیا سؤال مکن گوشواره ام چه شده

خیال کن که شبی بین جاده افتاده

بگو ترک ترک زخم صورتت از چیست؟

مگو به من که کمی خطّ ساده افتاده

ز چرخ شکوه کنم چون به ساربان گفتم

که زیر پای سواره پیاده افتاده

جواب داد که ساکت شو خارجی!به رخم

ببین که نقش دو دست گشاده افتاده

شبیه مادرت اول شهیده ام بابا

گمان کنم به دل خانواده افتاده

 

رضا رسول زاده

¤¤¤¤¤¤¤

 خوش آمدی ای پدر
یار سفر کرده‌ی من از سفر آمده  
خرابه را زینت کنم که پدر آمده ‏
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏
 
تو کعبه ای و من نماز آورم سوی تو  
با اشک خود شویم غبار از گل روی تو ‏
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 


قدم قدم به زخم دل نمکم می زدند  
پدر پدر می گفتم و کتکم می زدند ‏
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏
 
جان پدر کبودی صورتم را ببین  
شبیه مادرت  شدم،  قامتم  را ببین‏
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏
 
نفس درون سینه ام شده تاب و تبم ‏
 
من بوسه گیرم از گلو تو زلعل لبم ‏
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏
 
چرا عذار لاله گون بَرِ من آورده‌ای  
محاسن غرقه به خون بَر من آورده‌ای ‏
خوش آمَدی ای پدر! مرا به همره ببر‏
 
ای عمه‌ها و خواهران! دست حق یارتان  
رفتم به همراه پدر، حق نگهدارتان‏
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

دختر شاه مدینه کنج ویرونه نشسته
رمقی به تن نداره شده از زندگی خسته
صورتش خونی­وخاکی تنش ازجفا سیاهه
سر گذاشته روی دیوار گمونم که چشم براهه
نمی دونم طفل خسته چه مصیبتها کشیده
رنگ به صورتش نداره قد وقامتش خمیده
بانویی پیشش نشسته بی شکیب و بی قراره
داره آهسته و آروم از پاهاش خار در میاره
صداش از گریه گرفته چشاش تار و بی فروزه
با اشاره میگه عمه کف پام داره می سوزه
چرا پس بابا نیومد تو که گفتی توی راهه
گمونم دوستم نداره آره بخت من سیاهه
تا که اومد بابا پیشم منو می ذاره رو سینه
دست میذارم روی گوشم زخممو بابا نبینه
حرفامو می گم به بابا غم و غصه هام زیادن
بچه های شهر شامی منو بازی نمی دادن
بگو عمه بگو عمه چرا بابا رو زمینه
دستامو بزار تو دستاش چشمام تاره نمی بینه
حالا تو بگو بابا جون چرا لبهات غرق خونه
بمیرم رو صورت تو جای چوب خیزرونه
با خودت ببر از این جا دخترت طاقت نداره
می ترسم اگر بمونم بکشن موم و دوباره

 

 

از عاشقان كربلا اشك دیده است

این گنج غم كه در دل خاك آرمیده است
این دختر حسین سر از تن بریده است


این است دخترى كه پدر را به خواب دید
كز دشت خون به نزد اسیران رسیده است

 


بیدار شد ز خواب و پدر را ندید و گفت
اى عمه جان ، پدر مگر از من چه دیده است


این مسكن خراب پسندیده بهر ما
از بهر خود جوار خدا را گزیده است


زینب به گریه گفت كه باشد برادرم
اندر سفر كه قامتم از غم خمیده است


پس ناله رقیه و زنها بلند شد
و آن ناله را یزید ستمگر شنیده است


گفتا برند سوى خرابه سر حسین
آن سر كه خون او ز گلویش چكیده است


چون دید راس باب ، رقیه بداد جان
مرغ روان او سوى جنت پریده است


این است آن سه ساله یتیمى كه درجهان
جز داغ باب و قتل برادر ندیده است


دانى گلاب مرقد این ناز دانه چیست
از عاشقان كربلا اشك دیده است


معمور هست تا به ابد قبر آن عزیز
لیك قبر یزید را به جهان كس ندیده است .

جبریل امین خادم و دربان رقیه
گردید فلك و اله و حیران رقیه
گشته خجل او از رخ تابان رقیه


آن زهره جیینى كه شد از مصدر عزت
جبریل امین خادم و دربان رقیه

 


هم وحش و طیور و ملك و عالم و آدم
هستند همه ریزه خور خوان رقیه


خواهى كه شود مشكلت اندر دو جهان حل
دست طلب انداز به دامان رقیه


جن و ملك و عالم و آدم همه یكسر
هستند سر سفره احسان رقیه


كو ملك یزید و چه شد آن حشمت و جاهش
اما بنگر مرتبت و شان رقیه


یك شب ز فراق پدرش گشت پریشان
عالم شده امروز پریشان رقیه


دیدى كه چسان كند ز بن كاخ ستم را
در نیمه شب آن دل سوزان رقیه

 

اگر بیمار شد كس گل برایش مى برند و من ...

دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد
كه مثل مادرم زهرا ز سیلى پاره شد گوشم


من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرد، خاموشم
همه كردند غیر از چند پروانه ، فراموشم

 


اگر بیمار شد كس گل برایش مى برند و من
به جاى دسته گل باشد سر بابا در آغوشم


پس از قتل تو اى لب تشنه آب آزاد شد بر ما
شرار آتش است این آب بر كامم ، نمى نوشم


تو را بر بوریا پوشند و جسم من كفن گردد
به جان مادرت هرگز كفن بر تن نمى پوشم


دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد
به ضرب تازیانه ، قاتلت مى كرد خاموشم


فراق یار و سنگ اهل شام ، و خنده دشمن
من آخر كودكم ، این كوه سنگین است بر دوشم


نگاه نافذت با هستى ام امشب كند بازى
گه از تن مى ستاند جان ، گه از سر مى برد هوشم


بود دور از كرامت گر نگیرم دست ((میثم )) را
غلام خویش را، گر چه گنهكار است ، نفروشم

 

 

ای سحرگاه شب قدر حسین
ای سحرگاه شب قدر حسین
روی تو باشد مه بدر حسین
کی سزاوارت بود ویرانه ای
جای تو باشد فقط صدر حسین

 

کاش جانم مثل جانت خسته بود
استخوانم مثل تو بشکسته بود
هر کجا اشکی ز چشمت می چکید
تازیانه بر تنت بنشسته بود
کسد به مانندت سر بابا ندید
تو چرا با عُمر کم قدّت خمید
وای من، این عقده گشته در دلم
یک سه ساله دختر و موی سفید
یا رقیه بهر من تدبیر کن
با نگاهت بر دلم تاثیر کن

 

 

مرا ببخش اگر شکوه بی مقدمه کردم
چه‌قدر بی تو شكستم ، چه‌قدر واهمه كردم !
چه‌قدر نام تو را مثل آب زمزمه كردم!
خیال آب نبستم به جز دو دست عمویم
اگر نگاه به رؤیای نهر علقمه گردم

 

سرود كودكیم در خزان حادثه خشكید
پس از تو قطع امید ای بهار از همه كردم
نكرده هیچ دلی در هجوم نیزه و آتش
تحملی كه از آن اضطراب و همهمه كردم
شكفت غنچه‌ی خورشید از خرابة جانم
همین كه با تو دلم را به خواب زمزمه كردم
چه شرم دارم از این درد و جای آمدنت را
كه سر بریده تو را میهمان فاطمه كردم
پدر ، به داغ د ل عمّه‌ام ، به فاطمه سوگند
مرا ببخش اگر شكوه بی مقدّمه كردم

-------------------------

غم تو
تا شعله هجران تو خاموش کنم
بر آتش دل ز صبر، سرپوش کنم
بسیار بکوشیدم و نتوانستم
یک لحظه غم تو را فراموش کنم

 

ای کاش، دمی دهد امانم این اشک
تا نقش تو را به دیده منقوش کنم
آخر چه شود، شبی به خوابم آیی
تا جام محبت تو را نوش کنم
بنشینی و در برت، مرا بنشانی
تا زمزمه نوازشت گوش کنم
گر بار دگر مرا در آغوش کشی
صد بوسه بر آن دست و بر و دوش کنم
سجاده تو، که می‌دهد بوی تو را
برگیرم و بوسم و در آغوش کنم
چون درد فراق تو، ز حد درگذرد
زین عطر تو قلب خویش، مدهوش کنم
از حمله غارت به دلم آتشهاست
این داغ، عیان، ز لاله ای گوش کنم
گویند به من، یتیم غارت زده ام
زآن چشمه چشم خویش پرجوش کنم
دیگر اگر ای پدر نخواهی برگشت
برخیزم و پیکرم سیه پوش کنم؟
این داغ حسین، جاودان است ?حسان?
هرگز نتوان به اشک، خاموش کنم

 


شاعر:حبیب چایچیان

 ----------------

شعر شهادت حضرت رقیه

آینه دار فاطمه ، تموم حاصل باباست
شبا صدای لالائیش ، تپشهای دل باباست

می دوخت به چشمای بابا ، نگاه صاف و ساده شو
وقت نماز که می رسید ، زود می آورد سجاده شو

 


یه گوشه توی خیمه ای ، تنگ غروب کربلا
جانماز کوچیکشو ، پهن کرده بود واسه بابا

باد سیاهی وزرید و ، به جای بابا شمر اومد
به صورت نحیف گل ، با دست سنگی سیلی زد

پیش چشای نیمه جون ، دشت و به آتیش کشیدند
پای برهنه بچه ها ، روی خارا می دویدند

زخم زبون و هلهله ، جای کبود سلسله
دلهره و وحشت شب ، دست سیاه حرمله

با التماس و اشک و آه ، می پرسید از راه نجف
می گفت کجاست قبر بابام ، رو بکنم کدوم طرف

یتیم نواز کوفیا ، حالا کجاست تا ببینه
سایة تازیانه ها ، به روی گلهاش می شینه

شده پاهای کوچیکش ، اسیر زخم آبله
از روی ناقه افتاده ، خدایا رفته قافله

دامن دشت پر شده از ، یه بغض و احساس کبود
زائر روی هم شدند ، آخه دو تا یاس کبود

نگاهاشون شبیه هم ، رو چهره شون یه هاله بود
صورتشان بنفشه پوش ، کنج لباشون لاله بود

روی یکی نیلی شده ، تو قصة غصب فدک
اون یکی هم از کوفیا ، بی بهونه خورده کتک

یکی غریب و بی پناه ، با گریه و خسته دلی
ولی یکی تو کوچه ها ، جلوی چشمای علی

 

شاعر : یوسف رحیمی

 

 ----------------------------

 

این نوحه سینه زنی حدود ده سال پیش توسط مداح اهل بیت یونس حبیبی اجرا شد که با استقبال بی نظیر عاشقان اهل بیت همراه بود

از جمله خصوصیات این شعر این است که مصائب حضرت رقیه را در قالب شعر بیان نموده و از همان ابتدای غارت خیمه های حسینی تا بعد از شهادت دختر سه ساله امام حسین(ع) وقایع را متذکر می شود از دیگر دلایل محبوبیت این شعر ، شیوه اجرای بسیار زیبای برادر یونس حبیبی بوده است که ایشان با صدای محزون خود قلبهای عاشقان حریم حسینی را محزون می ساخت.

شهادت حضرت رقیه در روز پنجم صفر سال 61 هجری قمری در شهر شام اتفاق افتاد.

دانلود نوحه سینه زنی

 

 

يا ابا عبدالله الحسين

حسين فاطمه سلام

حسين مصطفي سلام

حسين مظلوم علي

شهيد کربلا سلام

اون که مي گفت تو کربلا

خيمه هاتو آتيش زدند

نگفت کجا به بچه ها

زخم زبون و نيش زدند

اون که مي گفت يه دختره

آتيش به دامن روديده

نگفت تو اون صحرا چرا

راه نجف رو پرسيده

اون که ميگفت زينب تو

رگ بريدت رو بوسيد

نگفت ميون نيزه ها

فقط سر تو رو مي ديد

اون که مي گفت دينمونه

گوش يکي خون مي چکيد

نگفت کجا سيلي زدو

گوشوارشو گرفت کشيد

اون که مي گفت انگشت تو

از بدنت جدا شده

نگفت که انگشترتو

غنيمت کيا شده

اون که مي گفت يه زنجيري

به گردن علي ديده

نگفت کجا با خطبه هاش

بساط زلم و کوبيده

اون که مي گفت بچه هاتو

با تازيانه مي زدند

نگفت دليلشون چي بود

با چه بهونه مي زدند

مي خوام بگم که ماجرا

ازاونجايي آب مي خوره

که ظالم اولي گفت

علي بايد کنار بره

اون روزي که حسين من

مادرتو کتک زدند

کينه خيبري رو با

قباله فدک زدند

اون روزي که آتش کين

بر در خونتون نشست

برادرت قربوني شد

پهلوي مادرت شکست

اون روزي که دست علي

بسته بود و تو کوچه ها

فاطمه شو کتک زدند

جلوي چشم بچه ها

اون روزي که خونتونو

به شعله ها در کشيدند

تخم نفاق و کينه رو

ميون امت پاشيدند

مي خوام بگم بعد تو باز

خيل خوارج اومدند

اونايي که مادرتو

زدند دوباره اومدند

دلم مي گه راضي نشو

دست خالي پا بکشي

اوني که زينب کشيده

يه خوردشم ما بچشيم

زينبي که تو ازدواج

مي گفت يه شرط خوب دارم

هرجا حسين من بره

منم بايد باهاش برم

زينبي که بعد دو روز

اومد پي تو قاصدش

حق داره بعد مرگ تو

شوهرشم نشناسدش

اون که وصيت تو رو

همش به جون و دل خريد

يه دخترت گم شده بود

ميگن تا صبح پي اش دويد

ميخوام بگم خواهر تو

خيلي مصيبت کشيده

بطوريکه همه ميگن

قامت زينب خميده

زينبي که هرجا مي رفت

تا هرکجا پا مي گذاشت

جبرئيل هم مي يومد و

بالهاشو اونجا مي گذاشت

زينبي که اگه يه روز

ميخواست پيش بابا بره

هاشمي ها جمع مي شدن

دخت علي تنها نره

زينبي که مي رفت بقي

سر بزنه به مادرش

مدينه رو قرق مي کرد

ابو فاضل با لشکرش

زينبي که اگه يه روز

اراده سفر مي کرد

حسين شو صدا مي زد

عباس شو خبر مي کرد

زينبي که اگه يه وقت

سوار مرکبي مي شد

زانوي عباس علي

رکاب زينبي مي شد

حالا بايد خطر کنه

با بچه هاي بي پناه

گاهي مي ره تو علقمه

دور ميزنه تا قتلگاه

شايد مي خواد براي تو

پيراهني پيدا کنه

شايد مي خواد داد بزنه

عباسشو خبر کنه

اگه يه روز نمي ديدت

مريض مي شد تو ميخونه

بي تو کجا داره بره

مي خواد همينجا بمونه

دلش مي خواست جاش بزارن

تنها تو اون دشت بلا

ولي يهو يه دختري

داد مي زنه عمه بیا

می خوام بگم دختر تو

درد و بلا کم ندیده

تو بچه ها هیچ کسی رو

مثل رقیه ندیده

میگن یه جا خرابه بود

خرابه ای تو شهر شام

گریه می کرد و هی می گفت

عمه بریم پیش بابام

آخه می خوام حرف بزنم

درد و بلا مو بش بگم

شکایت این مردمو

پیش بابا جون ببرم

با التماس به خواهرت

میگفت بگو بابا بیاد

گفتم باید کاری کنی

دیگه دلش بابا نخواد

سر تو رو تو ظرفی که

یه پارچه روش کشیده بود

بردن جلوش گذاشتنو

رنگ همه پریده بود

هی می گفت من نمی خوام

عمه گرسنه ام نیست

وقتی یه خورده بو کرد

فهمید که ماجرا چیست

سرو گذاشت رو دامنش

ناز غریبونه می کرد

با دستاشون کیسوهاتو

یکی یکی شونه می کرد

می بوسید هی نازت می کرد

با دستای ناز لطیف

قصه رنجشو می گفت

از اون جماعت کثیف

بابا همین که رفتی و

اسب تو بی تو باز اومد

یهو دیدیم از هر طرف

یه عالمه سرباز اومد

این بار به جای شمشیرا

با نیزه حمله ور شدند

وقتی که دور شدند دیدیم

خیمه ها شعله ور شدند

خیمه ها که آتیش گرفت

تو داشتی ما رو می دیدی

وقتی منو سیلی زدند

تو هم صداشو شنیدی

خیمه ها رو سوزوندن و

هرکی یه جا فرار می کرد

طفلکی عمه مون بابا

نمیدونی چیکار می کرد

هر بچه ای به یه طرف

از ترس دشمن می دوید

عمه به دنبال همه

بیشتر پی من می دوید

یه بار که رفت تو خیمه ها

داداش علی رو بیاره

فریاد کشید رباب بیا

علی دیگه نا نداره

یه زنجیری آوردند و

بستند به گردن داداش

از بچه ها هرکی که بود

این زنجیرو بستن به پاش

تو کاروان جلو جلو

سرها رو نیزه ها می رفت

پشت سر داداش علی

جلوی بچه ها می رفت

اگه می خواست که تند بره

بچه ها ناله می زدند

طفلکی تا یواش می کرد

با تازیانه می زدند

یه شب شنیدیم سر تو

خولی به خونش می بره

فرداش دیدیم سیاه شدی

موهات پر از خاکستره

بعد شنیدیم یه راهبی

سر تو رو اجاره کرد

یه تشت زر بود با گلاب

هی تو رو شست و گریه کرد

بعده یه مدتی سفر

بابا به کوفه رسیدیم

شهری که از مردمونش

زخم زبونا شنیدیم

میخوام بگم کوفه کجاست

بگم ز کار مردمش

عمه می گفت پسر عموت

مسلمو اینجا کشتنش

عمه می گفت اینا به تو

نامه نوشتند که بیا

بعد اومدند جلوی تو

صف کشیدند تو کربلا

عمه می گفت گفته بودند

بری بشی امیرشون

تو رو که تشنه کشتن و

ما هم شدیم اسیرشون

تو اون جماعت کثیف

هیچکس به فکر ما نبود

پامون تاول می زد ولی

کسی به فکر ما نبود

با شلاقهای چرمیشون

گاهی به ما سر میزدند

عمه مارو بغل می کرد

عمه رو بیشتر می زدند

یکی میگفت خارجین

یکی می گفت جلو نرین

یکی می گفت حقشونه

یکی می گفت سنگ بزنین

یکی دیدم یه عالمه

سنگ درشت تو دامنش

می گفت که هر کی بزنه

حتما بهشت می برنش

یه پیر مرد اومد جلو

زل زد تو چشمای داداش

گفت هرکی که کافر بشه

ظالم می شه اینه سزاش

داداش علی گفت پیرمرد

بگو بینم مسلمونی

آیا رسولو می شناسی

از دخترش چی می دونی

اگه علی رو می شناسی

فاتح خیبر وحنیف

حسین ز زهرا و علی

منم علی ابن حسین

اون پیر مرد گریش گرفت

گفت آقا جون ببخشیدم

آره علی رو می شناسم

باور کنید نفهمیدم

گفت که می خوای دعات کنم

یه پارچه تمیز بیار

ببند زیر این آهنا

رو زخم گردنم بذار

یکی یه تیکه نون آورد

انداخت و گفت مال گداست

عمه صدا زد بی حیا

این اهل بیت مصطفی ست

وقتی که عمه گفت سکوت

زنگوله هام صدا نکرد

کسی دیگه جیک نمی زد

سنگم کسی رها نکرد

عمه می گفت ای کوفیا

خنده بسه گریه کنید

ننگ به دامن شما

شما که پیمان شکنید

کی بود نوشت خسته شدیم

از ستم و ظلم یزید

حالا به دور بچه هاش

جمع شدید و کف می زنید

کی بود نوشت اگه بیای

همه می شیم فدای تو

تمام هست و بودمون

را می ریزیم به پای تو

بگم از این شام بلا

می خوام بگم مصیبتش

عمه رو پیر کرده بابا

عمه رو پیر کرده بابا

ما رو تو شهر چرخوندنو

جماعتم کف می زدند

زنها روی پشت بونا

با هلهله دست می زدند

از خوشحالی دست می زدند

گفتند بیاید مسلمونا

کافرا از راه رسیدند

یهو دیدیم جماعتی

به سمت ما می دویدند

سر تو رو برداشتنو

به دور هم می چرخیدند

جلوی چشم بچه ها

با هم دیگه می رقصیدند

تو کوچه ها بردنمون

مردم تماشا بکنند

خواستن که هتک حرمتی

به آل طه بکنند

فحش به علی می دادن و

تبریک به هم می گفتند

چشمای رزل و پستشون

دایم به ما می دوختند

وقتی می گفتیم نکنید

نگهبانا میومدند

دمبالمون می کردنو

با شلاقاشون می زدند

اینجا پر نامحرمه

وگرنه پیراهنمو

در می آوردم ببینی

کبودیای تنمو

بابا جون این خواهرتم

مثل خودت دلیرو بود

میخوام بگم تو سینه اش

انگار دل یه شیرو بود

یهو دیدیم فریاد کشید

ای برده زادگان پست

ای که لیاقت شماست

یزید میمون باز مست

ای آل بوسفیان مگر

نشینیده اید از ثقلین

چرا به نیزه می برید

راس برادرم حسین

ای ننگ و ذلت به شما

با چشم ساز فطرتین

با گلستان مصطفی

با بوستان عترتین

فریا کشید بیخبرا

چرا باید چنین باشه

یک ولد حرامیو

امیر مسلمین باشه

بابا یه مطلبی می خواد

قلبمو از جا بکنه

ترسم اینه اگه بگم

عمه باهام قهر بکنه

بهت می گم یواشکی

می خوام گوشاتو وا کنی

عمه اگه گفت چی می گه

یادت باشه حاشا کنی

عمه رو که تو می شناسی

با اون حیا و غیرتش

چادرشو کشیدنو

سیلی زدند تو صورتش

حالا که اومدی پیشم

حالا که مهمونی شده

می گم چرا عمه سرش

شکسته و خونی شده

نه که فقط فهش دادنو

نه که فقط کتک زدند

تو مجلس شرابشون

به زخممون نمک زدند

صبح همگی تو کاخ شاه

یه چوب دیدیم دست یزید

جلوی چشم بچه ها

یه کاری کرد پست پلید

عمه دیگه طاقت نداشت

روشو به بچه ها کنه

سرو به چوب محفلش

زد که یزید حیا کنه

درد و دلای دخترت

دل جماعت رو سوزوند

حتی صدای گریه

بعضی رو آسمون رسوند

رقیه که تو دامش

هم صحبت سر تو بود

یه جورایی نازت می کرد

انگار که مادر تو بود

نمی دونتم دختر تو

چطور نگاش کرده بودی

فقط می گم که با چشات

انگار صداش کرده بودی

می خوام بگم تو خرابه

سکوت غمباری نشست

همه دیدن یواش یواش

رقیه چشماشو می بست

دختر شیرین زبونت

دیگه ساکت نشسته بود

انگار یه بغض سنگینی

راه گلوشو بسته بود

بچه ها دورش اومدند

درد دلاش تموم شده

بلبل اهل بیت ما

چرا دیگه آروم شده

یکی می گفت این طفلکی

از بسکی سختی کشیده

حالا دیگه خسته شده

چشماشو بسته خوابیده

یکی می گفت بچه دیده

جواب نیومد از باباش

لابد دلش شکسته و

خواسته قهر کنه باهاش

سکینه گفت خواهر من

اصلا به فکر خواب نبود

فقط می خواست حرف بزنه

منتظر جواب نبود

ربابه اومد کنارش

نشست و گفت عزیز من

بابا داره گوش می کنه

غصه نخور تو حرف بزن

زینب اومد جلوترو

دستی کشید روی سرش

گفت عمه جون هیچ بابایی

قهر نمی شه با دخترش

اگه بابات ساکت شده

واسه اینه که گوش می ده

چشماتو وا کن گل من

عمه به قربونت بره

میگفت یه نانجیب می گفت

من بلدم چیکار کنم

شلاقشو کشید و گفت

می خوای اونو بیدار کنم

یکی که دید اون بی حیا

دستشو پس نمی کشه

یواشکی گفت تو گوشش

بچه نفس نمی کشه

 ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

 

بابا بیا که قلب من از غصه آب شد

کاخ ستم ز سیل سرشکم خراب شد

بابا بیا که در هوس شوق دیدنت

چشم کبود و مضطربمغرق خواب شد

شد ناله ام مکمل گفتار عمه ام

در شام و کوفه از نظرم انقلاب شد

از چیست چنگ بر رخ ماهت نشان زده

بابا چرا محاسنت اینسان خضاب شد

از ضرب کعب نی نفسم بند آمده

سیلی زدن به روی یتیمت ثواب شد

دیگر نمانده زینتی از بهر دخترت

از بس که پنجه های ستم پر شتاب شد

بی معجرم ولی زهمه رو گرفته ام

خون لخته های روی سرمن حجاب شد

از ما شکست حرمت از تو لب کبود

وای از جسارتی که به بزم شراب شد

احسان محسنی فر

-----------------------

خبر آمد که ز معشوق خبر می آید

ره گشایید که یارم ز سفر می آید

کاش می شد که ببافند کمی مویم را

اب و آیینه بیاریید پدر می آید

نه تو از عهده این سوخته بر می آیی

نه دگر موی سرم تا به کمر می آید

جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد

غالباً درد به دنبال جگر می آید

راستی! گم شده سنجاق سرم دست تو نیست

سر که آشفته شود حوصله سر می آید

هست پیراهنی از غارت ان شب به تنم

نیم عمامه از آن به تو در می آید

به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم

که بجز من ز پس کار تو بر می آید

راستی!هیچ خبر ار شدی تب کردم؟

راستی لاغری من به نظر می آید

راستی هست به یادت دم چادر گفتی:

دختر من!به تو چادر چقدر می آید

سرمه ای را که تو از مکه خریدی بردند

جای آن لخته خون روی بصر می آید

محمد سهرابی

--------------------------------------- 

ستاره بود و به دیدار ماه عادت داشت

سه ساله بود و به اغوش شاه عادت داشت

ز صحن خشک لبش خنده رد نشد بی اشک

شکسته بود و همیشه به اه عادت داشت

ز بس که پای برهنه دوید در پی سر

به خار های مغیلان را عادت داشت

شبیه عمه مظلومه سخت می نالید

به روضه های غم قتلگاه عادت داشت

نیایش سحرش مثل فاطمه جانسوز

شبیه جده خود با پگاه عادت داشت

نه از عزا به در آمد نه رخت خود را شست

تنش به سرخی و رنگ سیاه عادت داشت

مجتبی روشن روان

 

  -----------------------------------------------------------

پلكي مزن كه چشم ترت درد ميكند

پر وا مكن كه بال و پرت درد ميكند

ميدانم اينكه بعد تماشاي اكبرت

زخمي كه بود بر جگرت درد مي كند

با من بگو كه داغ برادر چه كار كرد

آيا هنوز هم كمرت درد ميكند

مانند چوب خواهش بوسه نميكنم

آخر لبان خشك و ترت درد ميكند

 لبهاي تو كبود تر از روي مادراست

يعني كه سينه پدرت درد ميكند

مي خواستم كه تنگ در آغوش گيرمت

يادم نبود زخم سرت درد ميكند

كمتر به اسب نيزه سوار و پياده شو

از حجمه هاي سنگ سرت درد ميكند

---

شیعیان شرح شب تار مرا گوش کنید

قصه دیده خونبار مرا گوش کنید

مو به مو راز دل زار مرا گوش کنید

داستان من و دلدار مرا گوش کنید

روزگاری به سر دوش پدر جایم بود

ساحت کاخ شرف منزل و مأوایم بود

دیده مام و پدر محو تماشایم بود

ماه شرمنده زرخسار دل آرایم بود

حال در گوشه ویرانه بود منزل من

خون دل گشته زبی تابی دل حاصل من

ای سر غرقه به خون از ره دور آمده ای

طالب فیض حضورم به حضور آمده ای

تو کلیم اللهی از وادی طور آمده ای

بهر دیدار من از کنج تنور آمده ای

بی تو ای جان پدر تنگ مرا حوصله شد

پایم از خار مغیلان هله پر آبله شد

----

ای ماه خون گرفته که امشب برآمدی

نازم سرت به سر کشی از دختر آمدی

تو باغبان عشقی و از دشت لاله ها

در پیش یک چمن گل نیلو فر آمدی

دشمن گرفته کلبه مارا زچار سو

ای دلنواز من زکدامین در آمدی

راضی به زحمت تو نبودم که این چنین

بر دیدن رقیه خود با سر آمدی

جالن منی که بر لب من آمدی پدر

عمر منی که گوشه ویران سر آمدی

ای از سفر رسیده چه آوردی ارمغان

دست تهی چرا به بر دختر آمدی

یادم بود که رفتی و اصغر به دوش تو

اینک چرا بدون علی اصغر آمدی

از بزم ما خرابه نشینان دگر مرو

ای ماه خون گرفته که امشب برامدی

                                                                سید رضامؤید

---------

کاروان رفت و من سوخته دل جا ماندم

آه کز ناقه بیـــــــفتادم و تنها ماندم

همرهان بی خبر از من بگذشتند و دریغ

من و حشت زده در ظلمت صحرا ماندم

در پی قافله بســیار دویدم اما

پایم ازخار زرَه ماند و من از پا ماندم

کودکی خسته و شب تیره و این دشت مخوف

چکنم رو به که آرم که زره واماندم

ای پدر گر به سرم پا بگذاری چه خوش است

که در این بادیه از قافله بر جا ماندم

در میان اسرا مونس من زینب بود

که چنین دور هم از زینب کبری ماندم

زد مؤید به حریم رضوی بوسه و گفت

لله الحمد که بر درگه مولا ماندم

                                                                    سید رضا مؤید

---------

آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود

داغ نهفته در جگرش بی شماره بود

در قاب خون گرفته ی چشمان خسته اش

عکس ِ سر بریده و یک حلق ِ پاره بود

شیرین و تلخ خاطره های سه سال پیش

این سر نبود بین طبق ، جشنواره بود

طفلک تمام درد تنش را زیاد برد

حرفی نداشت ، عاشق و گرم نظاره بود

با دست خسته معجر خود را کنار زد

حتی کلام و درد ِ دلش با اشاره بود

زخم نهان به روسری اش را عیان نمود

انگار جای خالی یک گوشواره بود

دستش توان نداشت که سر را بغل کند

دستی که وقت خواب علی گاهواره بود

در لابه لای تاول پاهای کوچکش

هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود

ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد

دریای حرف های دلش بی کناره بود

کوچکترین یتیم خرابه شهید شد

اما هنوز حرف دلش نیمه کاره بود

-------

تا کي ز تن درد فراقم جان بگيرد
امشب دعا کن عمر من پايان بگيرد
گيرم وضو از اشک و رويت را ببوسم
آنسان که زهرا بوسه از قرآن بگيرد
با من بگو کي ديده يک طفل سه ساله    
رأس پدر را بر روي دامان بگيرد
با من بگو کي ديده يک مرغ بهشتي        
چون جغد جا در گوشه ي ويران بگيرد
با من بگو کي ديده طفلي در خرابه
اشک پدر را با لب عطشان بگيرد
با من بگو کي ديده اشک ميزباني
خاکستر و خون از رخ مهمان بگيرد
با من بگو اي جان بابا، با چه جرمي
دشمن هزاران بار از من جان بگيرد
با من بگو کي ديده با رسم تصدق
ريحانه ي زهرا ز مردم نان بگيرد
دست ار نداري با دو چشم خود دعا کن
زخم دل من از اجل درمان بگيرد
«ميثم» سزد در ماتمم آنسان بگريي
کز سيل اشکت چرخ را طوفان بگيرد

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪۵۵۵۵

من پاک سلاله ي حسينم
زهراي سه ساله ي حسينم
گنجي به دل خرابه ي شام
در شام شدم سفير اسلام
من زينب ديگر حسينم
من سوره ي کوثر حسينم
روح شرف و قيام دارم
يک کرببلا پيام دارم
نور شهداست هاله ي من
شمشير خداست ناله ي من
احياگر عشق و شور و حالم
قرآن حسين خط و خالم
عشق آمده سرفراز از من
عباس کشيده ناز از من
گردونه ي صبر پاي بستم
گلبوسه ي حور روي دستم
از وادي کربلا خروجم
تا شام بلا چهل عروجم
ماه رخ من که بي قرينه است
خورشيد گرفته ي مدينه است
هر چند که دختر حسينم
آئينه ي مادر حسينم
بگذاشته بر تنم نشانه
کعب ني و سنگ و تازيانه
صد کوه بلا به دوش بردم
خم گشتم و سرفراز مردم
عالم همه کربلاي من بود
زينب سپر بلاي من بود
نفرين هماره باد بر شام
وا... مرا زدند در شام
کردند ز غم کباب ما را
بستند به يک طناب ما را
با آنکه عزيز بوترابم
بردند به مجلس شرابم
آنشب که پدر به خوابم آمد
خورشيد سحر به خوابم آمد
لب تشنه به خواب آب ديدم
گمگشته ي خود به خواب ديدم
من حنجر پاره پاره ديدم
در دامن خود ستاره ديدم
با گريه عقيق سرخ سفتم
حرف دل خود به دوست گفتم
بگذار سرت به بر بگيرم
يک بوسه بگيرم و بميرم
يک بوسه گرفت و داد هستش
افتاد سر پدر ز دستش
يک بوسه گرفت و گفت بدرود
اين رمز کمال و عاشقي بود

---------

فداي آبله هايت، رقيه گريه نکن

فداي تاول پايت، رقيه گريه نکن

تمام شد غمت اي دخترک که در دل شب

خدا نموده عنايت، رقيه گريه نکن

در اين خرابه، در اين شام تيره مهماني

رسيده است برايت، رقيه گريه نکن

سري بريده به ديدارت آمده ست امشب

اثر نمود دعايت، رقيه گريه نکن

ببند بار سفر را که با پدر بروي

به سوي کوي خدايت، رقيه گريه نکن

به آسمان نگر آنجا که مادرت زهرا

زند به گريه صدايت، رقيه گريه نکن

شده ست پنج صفر روز عيد قربانت

خرابه گشته منايت، رقيه گريه نکن

-------

شب و خورشيد و آشيانه ي من
نورباران شده است خانه ي من
طَبَقِ نور شد در اين دل شب
پاسخ گريه ي شبانه ي  من
بوي بابا رسد مرا به مشام
ابتا مرحبا! سلام، سلام
*****
مصحفِ روي دست من سر تو است
هيفده آيه نقش منظر تو است
زخم هاي سر بريده ي تو
شاهد زخم هاي پيکر تو است
دررگ حنجر تو ديده شده
که سرت از قفا بريده شده
*****
تو نبودي فراق آبم کرد
عمه بيدار ماند و خوابم کرد
صوت قرآن تو دلم را برد
لب خشکيده ات کبابم کرد
اي علي بر لب تو بوسه زده!
چوبِ کي برلب تو بوسه زده؟
*****
تا به رويت فتاد چشم ترم
پاره شد مثل حنجرت جگرم
خواستم پا نهي به ديده ي من
پس چرا با سر آمدي به برم
دامن دخت داغديده ي تو
گشت جاي سر بريده ي تو
*****
طفل قامت خميده ديده کسي؟!
مثل من داغديده، ديده کسي؟!
بر روي دست دختر کوچک
سر از تن بريده ديده کسي؟!
من نگويم به من تبسّم کن
با نگاهت کمي تکلّم کن
*****
ماهِ در خاک و خون کشيده ي من!
گل سرخ زتيغْ، چيده ي من!
کاش جاي سَر بريده ي تو
بود اينجا سَر بُريده ي من
نيزه بر صورتِ تو چنگ زده
کي به پيشاني تو سنگ زده؟
*****
هر کجا از تو نام مي بردم
از عدو تازيانه مي خوردم
وعده ي ما خرابه بود ولي
کاش در قتلگاه مي مردم
به خدا شاميان بدند، بدند
تو نبودي مرا زدند، زدند
*****
کودک وحي کي حقير شود؟
طفل آزاده چون اسير شود؟
از تو مي پرسم اي پدر! ديدي
دختر چارساله پير شود؟
قامت خم گواه صبر من است
گوشه ي اين خرابه قبر من است
*****
حيف از اين لب و دهن باشد
که بر او چوبْ بوسه زن باشد
دوست دارم که وقت جان دادن
صورتت روي قلب من باشد
اشک تو جاري از دو عين من است
بوسه ي من شهادتين من است
*****
شاميان گريه ي مرا ديدند
همگي کف زدند و خنديدند
من گل نوشکفته اي بودم
همه با تازيانه ام چيدند
تازيانه گريست بر بدنم
بدنم گشت رنگ پيرهنم
*****
همه عالم گريستند به من
همچو «ميثم» گريستند به من
دل تنگ عدو نسوخت ولي
سنگ ها هم گريستند به من
گريه بايد براي غربت من
که شود اين خرابه تربت من

-----

طاير گلزار  وحي! کجاست بال  و پرت؟
که با سرت سر زدي به نازنين دخترت
ز تندباد خزان شکفته تر مي شوي
مي شنوم هم چنان بوي گل از حنجرت
به گوشه ي دامنم اگر چه خاکي بُوَد
اذن بده تا غبار بگيرم از منظرت
تو کعبه من زائرت، خرابه ام حائرت
حيف که نتوان کنم طواف دور سرت
ببين اسيرم، پدر! زعمر سيرم، پدر!
مرا به همره ببر به عصمت مادرت
فتح قيامت منم، سفير شامت منم
تويي حسين شهيد، منم پيام آورت
منم که بايد کنم گريه براي پدر
تو از چه گشته روان، اشک زچشم تَرَت
خرابه شأن تو نيست، نگويم اينجا بمان
بيا مرا هم ببر مثل علي اصغرت
پيکر رنجور من گرفته بود التيام
اگر بغل مي گرفت مرا علي اکبرت
اين همه زخمت که هست بر سر و روي و جبين
نيزه و شمشير و تير چه کرده با پيکرت
اگر چه «ميثم» نبود به دشت کرب و بلا
به نظم جان سوز خود گشته پيام آورت

--------

مشعل فروز ولايت، آيينه ي کوثرم من
زهراي زهرا خصايل، ريحانة الحيدرم من
هر چند هستم به ظاهر، طفل يتيمي سه ساله
تي چهل سالگان را در کودکي مادرم من
طفلم وليکن چه طفلي، طفل حسين شهيدم
يک فاطمه صبر و ايثار، يک زينب ديگرم من
طفل صغير حسينم، ني ني، سفير حسينم
فرياد سرخ ولايت، خون را پيام آورم من
ناموس بيت الولايم، شام است کرب و بلايم
با يک مدينه کرامت، يک کربلا لشگرم من
وجه خدا شمعِ بزمم، ويرانه ميدان رزمم
شام است تسليم عزمم، از کوه محکم ترم من
پيروز ميدان عشقم، شمشير فتح دمشقم
با عمه ي قهرمانم، هم گام و هم سنگرم من
با قامت کوچک خود، يک اسوه ي استقامت
با صورت نيلي خود، خورشيد روشنگرم من
ياقوت از ديده سفتم، با مردم شام گفتم
آخر چرا مي زنيدم فرزند پيغمبرم من
شد مصحف پيکرم پر از آيه با تازيانه
يک سوره ي کوچکم، نه! قرآن ز پا تا سرم من
من طاير قدس بودم، مي خواندم و مي سرودم
اکنون کنار خرابه، صيد شکسته پرم من
پيوسته باب المرادم، تا حشر باب الحسينم
شهر شهادت حسين است، بر اين مدينه درم من
شام بلا رزمگاهم، شمشير من تير آهم
هر قطره اشکم سپاهم، کي گفته بي ياورم من
دشمن مرا هم کتک زد، بر چهره، مهر فدک زد
فهميد از روز اول، بر فاطمه دخترم من
عمرم به پايان رسيده، خون از دوچشمم چکيده
امشب ز رنگ پريده، گل بر پدر مي برم من
«ميثم» به دامان من زن پيوسته دست توسّل
زيرا که باب الحوائج تا دامن محشرم من

----

مشعل فروز ولايت، آيينه ي کوثرم من
زهراي زهرا خصايل، ريحانة الحيدرم من
هر چند هستم به ظاهر، طفل يتيمي سه ساله
تي چهل سالگان را در کودکي مادرم من
طفلم وليکن چه طفلي، طفل حسين شهيدم
يک فاطمه صبر و ايثار، يک زينب ديگرم من
طفل صغير حسينم، ني ني، سفير حسينم
فرياد سرخ ولايت، خون را پيام آورم من
ناموس بيت الولايم، شام است کرب و بلايم
با يک مدينه کرامت، يک کربلا لشگرم من
وجه خدا شمعِ بزمم، ويرانه ميدان رزمم
شام است تسليم عزمم، از کوه محکم ترم من
پيروز ميدان عشقم، شمشير فتح دمشقم
با عمه ي قهرمانم، هم گام و هم سنگرم من
با قامت کوچک خود، يک اسوه ي استقامت
با صورت نيلي خود، خورشيد روشنگرم من
ياقوت از ديده سفتم، با مردم شام گفتم
آخر چرا مي زنيدم فرزند پيغمبرم من
شد مصحف پيکرم پر از آيه با تازيانه
يک سوره ي کوچکم، نه! قرآن ز پا تا سرم من
من طاير قدس بودم، مي خواندم و مي سرودم
اکنون کنار خرابه، صيد شکسته پرم من
پيوسته باب المرادم، تا حشر باب الحسينم
شهر شهادت حسين است، بر اين مدينه درم من
شام بلا رزمگاهم، شمشير من تير آهم
هر قطره اشکم سپاهم، کي گفته بي ياورم من
دشمن مرا هم کتک زد، بر چهره، مهر فدک زد
فهميد از روز اول، بر فاطمه دخترم من
عمرم به پايان رسيده، خون از دوچشمم چکيده
امشب ز رنگ پريده، گل بر پدر مي برم من
«ميثم» به دامان من زن پيوسته دست توسّل
زيرا که باب الحوائج تا دامن محشرم من

----

دنيا چرا جلال تو را در نظر نداشت
افسوس کز مقام بلندت خبر نداشت
اي مصحفي که چشم خدا بر فراز ني
يکدم ز آيه هاي رخت چشم بر نداشت
تاريخ غربت علوي در حديث شام
چون صفحه ي رخت سندي معتبر نداشت
تاشام را مدينه کند قبر کوچکت
از تو حسين فاطمه اي خوبتر نداشت
غير از شبي که بود چراغت سر پدر
يک شب خرابه ي تو چراغ سحر نداشت
عمر کم تو در سفر شام شاهد است
مثل تو سيد الشهدا همسفر نداشت
با آنکه ناله ات جگر سنگ را شکافت
آهت به قلب خصم ستمگر اثر نداشت
هر تير غم که خواست برد حمله بر دلت
جز سينه ي مقدس زينب سپر نداشت
غير از تو اي سه ساله سفير بزرگ شام
دنيا چنين سفير به سنّ صِغَر نداشت
بي اشک تو خرابه فراموش گشته بود
بي آه تو چراغ اسارت شرر نداشت
زينب به شام با همه ي درد و داغ ها
داغي چو داغ ماتم تو بر جگر نداشت
بر قبر بي چراغ تو تا صبح اشک ريخت
صورت ز روي خاک مزار تو بر نداشت
دُرِّ يتيم فاطمه اش رفت زير خاک
جز اشک ديده بهر عزايش گهر نداشت
دنيا بدان که جاي کفن آن عزيز جان
جز جامه ي سياه اسارت به بر نداشت
زيبد کند به امت اسلام مادري
آن کودک خرابه نشين کو پدر نداشت
چون آفتاب سوخت در آغوش آفتاب
چتري به غير زلف پريشان به سر نداشت
جان داد در خرابه کنار سر پدر
چون طايري که بال زد و بال و پر نداشت
کي ديده يک سه ساله شود فاتح دمشق
دنيا به ياد اين همه فتح و ظفر نداشت
روي کبود و هجر رخ يار و دفن شب
گويي جز ارث فاطمه ارثي دگر نداشت
از کربلا گرفته الي شام دم به دم
با مرگ رو به رو شد و بيم از خطر نداشت
«ميثم» چو اين قصيده ي جانسوز مي سرود
جز اشک و آه و سوز دل و چشم تر نداشت

-------

تحقيقى كوتاه درباره حضرت رقيّه عليه السلام


كلمة رقيّه ، در اصل از ارتقاء به معنى ((صعود به طرف بالا و ترقّى )) است .
اين نام قبل از اسلام نيز وجود داشته ، مثلا نام يكى از دختران هاشم (جدّ دوم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ) رقيّه بوده است ، كه عمة پدر رسول خدا رقيّه مى شود
نخستين كسى كه در اسلام ، اين نام را داشت ، يكى از دختران رسول خدا صلى الله عليه و آله از حضرت خديجه است .
پس از آن ، يكى از دختران اميرالمؤ منين على عليه السلام نيز رقيه نام داشت ، كه به همسرى حضرت مسلم بن عقيل درآمد.
در ميان دختران امامان ديگر نيز چندنفر اين نام را داشتند، از جمله يكى از دختران امام حسن مجتبى و دو نفر از دختران امام موسى كاظم كه به رقيّه و رقيّة صغرى خوانده مى شدند.
اكثر محدّثان دو دختر به نامهاى سكينه و فاطمه براى امام حسين ذكر كرده اند؛ اما علّامه ابن شهر آشوب ، و محمّدبن جرير طبرى شيعى ، سه دختر به نامهاى سكينه ، فاطمه و زينب را براى آن حضرت برشمرده اند.
در ميان محدّثان قديم ، تنها على بن عيسى اربلى - صاحب كتاب كشف الغمّه (كه اين كتاب را در سال 687 ه‍-.ق تاءليف كرده است ) - به نقل از كمال الدين گفته است كه امام حسين شش پسر و چهار دختر داشت ؛ ولى او نيز هنگام شمارش دخترها، سه نفر به نامهاى زينب ، سكينه و فاطمه را نام مى برد و از چهارمى ذكرى به ميان نمى آورد.
احتمال دارد كه چهارمين دختر، همين رقيّه بوده باشد.
علامه حائرى در كتاب معالى السبطين مى نويسد: بعضى مانند محمّدبن طلحة شافعى وديگران از علماى اهل تسنّن و شيعه مى نويسند: ((امام حسين داراى ده فرزند، شش پسر و چهار دختر بوده است )).
سپس مى نويسد: دختران او عبارتند از: سكينه ، فاطمه صغرى ، فاطمه كبرى ، و رقيّه عليه السلام .
آنگاه در ادامه مى افزايد: رقيّه عليه السلام پنج سال يا هفت سال داشت و در شام وفات كرد. مادرش ((شاه زنان )) دختر يزدجرد بود(يعنى حضرت رقيّه خواهر تنى امام سجّاد بود).(

پاسخ به يك سؤ ال


مى پرسند: آيا نبودن نام حضرت رقيّه در ميان فرزندان امام حسين عليه السلام در كتابها و متون قديم - مانند: ارشاد مفيد، اعلام الورى ، كشف الغمّه و دلائل الامامه طبرى - بر نبودن چنين دخترى براى امام حسين عليه السلام دلالت ندارد؟
پاسخ : با توجّه به مطالب زير، پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود:
1. در آن عصر، به دليل اندك بودن امكانات نگارش از يك سو، تعدّد فرزندان امامان از سوى ديگر، و سانسور و اختناق حكومت بنى اُميّه كه سيره نويسان را در كنترل خود داشتند از سوى سوم ، و بالا خره عدم اهتمام به ضبط و ثبت همه امور و جزئيات تاريخ زندگى امامان موجب شده كه بسيارى از ماجراهاى زندگى آنان در پشت پردة خفا باقى بماند؛ بنابراين ذكرنكردن انها دليل بر نبود آنها نخواهد شد.
2. گاهى بر اثر همنام بودن ، وجود نام رقيّه در يك خاندان موجب اشتباه در تاريخ شده و همين مطلب ، امر را بر تاريخ نويسان اندك آن عصر، با امكانات محدودى كه داشتند، مشكل مى نموده است .
3. گاهى بعضى از دختران دو نام داشتند؛ مثلا طبق قرائنى كه خاطرنشان مى شود به احتمال قوى همين حضرت رقيّه را فاطمه صغيره مى خواندند، و شايد همين موضوع ، باعث غفلت از نام اصلى او شده باشد.
4. چنانكه قبلا ذكر شد و بعد از اين نيز بيان مى شود، بعضى از علماى بزرگ از قدما، از حضرت رقيّه به عنوان دختر امام حسين ياد كرده اند و شهادت جانسوز او را در خرابه شام شرح داده اند. پس بايد نتيجه گرفت كه بايد كتابها و دلايلى در دسترس آنها بوده باشد كه بر اساس آن ، از حضرت رقيّه سخن به ميان آورده اند؛ كتابهايى كه در دسترس ديگران نبوده است ، و در دسترس ما نيز نيست .
بنابراين ذكر نشدن نام حضرت رقيّه در كتب حديث قديم هرگز دليل نبودن چنين دخترى براى امام حسين عليه السلام نخواهد بود، چنانكه عدم ثبت بسيارى از جزئيات ماجراى عاشورا و حوادث كربلا و پس از كربلا در مورد اسيران ، در كتابهاى مربوطه ، دليل آن نمى شود كه بيش از آنچه درباره كربلا و حوادث اسارت آن نوشته شده وجود نداشته است

پدر حضرت رقيّه

پدر بزرگوار حضرت رقيّه عليه السلام ، امام عظيم ، حسين بن على(ع) معروفتر از آن است كه نياز به توصيف و معرّفى داشته باشد.
مادر حضرت رقيه عليه السلام
مادر حضرت رقيه عليه السلام ، مطابق بعضى از نقلها، ((ام اسحاق )) نام داشت كه قبلا همسر امام حسن عليه السلام بود، و آن حضرت در وصيت خود به برادرش امام حسين عليه السلام سفارش كرد كه با ام اسحاق ازدواج و فضايل بسيارى را براى آن بانو بر شمرد.
و به نقلى ، مادر رقيه عليه السلام ((ام جعفر قضاعيه )) بوده است ولى دليل مستندى در اين باره ، در دسترس نيست .
شيخ مفيد در كتاب ارشاد ام اسحاق بنت طلحه را مادر فاطمه بنت الحسين عليه السلام معرفى مى كند.

سن حضرت رقيه عليه السلام

سن مبارك حضرت رقيه عليه السلام هنگام شهادت ، طبق پاره اى از روايتها سه سال ، و مطابق پاره اى ديگر چهار سال بود. برخى نيز پنج سال و هفت سال نقل كرده اند.
در كتاب وقايع الشهور و الايام نوشته علامه بيرجندى آمده است كه ، دختر كوچك امام حسين عليه السلام در روز پنجم ماه صفر سال 61 وفات كرد، چنانكه همين مطلب در كتاب رياض القدس نيز نقل شده است .
 
رقيه عليه السلام در عاشورا

در بعضى روايات آمده است : حضرت سكينه عليه السلام در روز عاشورا به خواهر سه ساله اى (كه به احتمال قوى همان رقيه عليه السلام باشد) گفت : ((بيا دامن پدر را بگيريم و نگذاريم برود كشته بشود)).

امام حسين عليه السلام با شنيدن اين سخن بسيار اشك ريخت و آنگاه رقيه عليه السلام صدا زد: ((بابا! مانعت نمى شوم . صبر كن تا ترا ببينم )) امام حسين عليه السلام او را در آغوش گرفت و لبهاى خشكيده اش را بوسيد. در اين هنگام آن نازدانه ندا در داد كه :
العطش العطش ، فان الظما قدا احرقنى بابا بسيار تشنه ام ، شدت تشنگى جگرم را آتش زده است . امام حسين عليه السلام به او فرمود ((كنار خيمه بنشين تا براى تو آب بياورم )) آنگاه امام حسين عليه السلام برخاست تا به سوى ميدان برود، باز هم رقيه دامن پدر را گرفت و با گريه گفت : يا ابه اين تمضى عنا؟
بابا جان كجا مى روى ؟ چرا از ما بريده اى ؟ امام عليه السلام يك بار ديگر او را در آغوش گرفت و آرام كرد و سپس با دلى پر خون از او جدا شد.
آخرين ديدار امام حسين عليه السلام با حضرت رقيه عليه السلام
وداع امام حسين عليه السلام در روز عاشورا با اهل بيت عليه السلام صحنه اى بسيار جانسوز بود، ولى آخرين صحنه دلخراش و جگر سوز، وداع ايشان با دخترى سه ساله بود كه ذيلا مى خوانيد:
هلال بن نافع ، كه از سربازان دشمن بود، مى گويد: من پيشاپيش صف ايستاده بودم . ديدم امام حسين عليه السلام ، پس از وداع با اهل بيت خود، به سوى ميدان مى آيد در اين هنگام ناگاه چشمم به دختركى افتاد كه از خيمه بيرون آمد و با گامهاى لرزان ، دوان دوان به دنبال امام حسين عليه السلام شتافت و خود را به آن حضرت رسانيد. آنگاه دامن آن حضرت را گرفت و صدا زد:
يا ابه ! انظر الى فانى عطشان .
بابا جان ، به من بنگر، من تشنه ام
شنيدن اين سخن كوتاه ولى جگر سوز از زبان كودكى تشنه كام ، مثل آن بود كه بر زخمهاى دل داغدار امام حسين عليه السلام نمك پاشيده باشند. سخن او آنچنان امام حسين عليه السلام را منقلب ساخت كه بى اختيار اشك از ديدگانش جارى شد. با چشمى اشكبار به آن دختر فرمود:
الله يسقيك فانه وكيلى . دخترم ، مى دانم تشنه هستى خدا ترا سيراب مى كند، زيرا او وكيل و پناهگاه من است .
هلال مى گويد: پرسيدم ((اين دخترك كه بود و چه نسبتى با امام حسين عليه السلام داشت ؟))
به من پاسخ دادند: او رقيه عليه السلام دختر سه ساله امام حسين عليه السلام است .
به ياد لب تشنه پدر آب نخورد!
عصر عاشورا كه دشمنان براى غارت به خيمه ها ريختند، در درون خيمه ها مجموعا 23 كودك از اهل بيت عليه السلام را يافتند.
به عمر سعد گزارش دادند كه اين 23 كودك ، بر اثر شدت تشنگى در خطر مرگ هستند.
عمر سعد اجازه داد به آنها آب بدهند. وقتى كه نوبت به حضرت رقيه عليه السلام رسيد آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوى قتلگاه حركت كرد.
يكى از سپاهيان دشمن پرسيد: كجا مى روى ؟ حضرت رقيه عليه السلام فرمود: ((بابايم تشنه بود. مى خواهم او را پيدا كنم و برايش آب ببرم ))
او گفت : آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهيد كردند!
حضرت رقيه عليه السلام در حاليكه گريه مى كرد، فرمود: ((پس من هم آب نمى آشامم ))
كودكى دامان پاكش شعله آتش گرفت

گفت با مردى بكن خاموش دامان مرا

دامنش خاموش چون شد، گفت با مرد عرب

كن تو سيراب از كرم اين كام عطشان مرا

آب داد او را ولى گفتا نخواهم خورد آب

تشنه لب كشتند اين مردم عزيزان مرا

نيز در كتاب مفاتيح الغيب ابن جوزى آمده است كه ، صالح بن عبدالله مى گويد: موقعى كه خيمه ها را آتش زدند و اهل بيت عليه السلام رو به فرار نهادند، دخترى كوچك به نظرم آمد كه گوشه جامه اش آتش گرفته ، سراسيمه مى گريست و به اطراف مى دويد و اشك مى ريخت . مرا به حالت او رحم آمد. به نزد او تاختم تا آتش جامه اش را فرو نشانم . همين كه صداى سم اسب مرا شنيد اضطرابش بيشتر شد. گفتم : اى دختر، قصد آزارت ندارم . بناچار با ترس ايستاد. از اسب پياده شدم و آتش جامه اش را خاموش ‍ نمودم و او را دلدارى دادم . يكمرتبه فرمود: اى مرد، لبهايم از شدت عطش ‍ كبود شده ، يك جرعه آب به من بده . از شنيدن اين كلام رقتى تمام به من دست داده ظرفى پر از آب به او دادم . آب را گرفت و آهى كشيد و آهسته رو به راه نهاد. پرسيدم : عزم كجا دارى ؟ فرمود: خواهر كوچكترى دارم كه از من تشنه تر است . گفتم مترس ، زمان منع آب گذشت ، شما بنوشيد گفت : اى مرد سوالى دارم ، بابايم حسين عليه السلام تشنه بود، آيا آبش دادند يا نه ! گفتم : اى دختر نه والله ، تا دم آخر مى فرمود: (اسقونى شربه من الما) مى فرمود: يك شربت آب به من بدهيد، ولى كسى او را آبش نداد بلكه جوابش را هم ندادند.
وقتى كه آن دختر اين سخن را از من شنيد، آب را نياشاميد، بعضى از بزرگان مى گويند اسم او حضرت رقيه خاتون عليه السلام بوده است .
كناره سجاده ، چشم به راه پدر بود
از كتاب سرور المومنين نقل شده است : حضرت رقيه عليه السلام هر بار هنگام نماز، سجاده پدر را پهن مى كرد، و آن حضرت بر روى آن نماز مى خواند. ظهر عاشورا نيز، طبق عادت ، سجاده پدر را پهن كرد و به انتظار نشست . ولى پس از مدتى ، ناگهان ديد شمر وارد خيمه شد.
رقيه عليه السلام به او گفت : آيا پدرم را نديدى ؟ شمر بعد از آنكه آن كودك را در كنار سجاده ، چشم به راه پدر ديد، به غلام خود گفت : اين دختر را بزن . غلام به اين دستور عمل نكرد. شمر خود پيش آمد و چنان سيلى به صورت آن نازدانه زد كه عرش خداوند به لرزه در آمد.
سيلى مزن به صورتم

اى خصم بدمنش ، مزن تازيانه ام

من از كنار كشته بابا نمى روم

من با على اكبر و عباس آمده ام

از اين ديار، بيكس و تنها نمى روم

تنها فتاده چنين در بيان و بى كفن

من سوى شام همره سرها نمى روم

سيلى مزن به صورتم اى شمر بى حيا

من بى على اكبر و ليلا نمى روم

قطره اى بودم كه در بحر شهادت جا گرفتم

اين شهامت را من از جانبازى بابا گرفتم

آن قدر از دورى بابا فغان و ناله كردم

تا در آغوشم سر ببريده بابا گرفتم

من يتيمم صورتم از ضرب سيلى خويش ، آرى

لا جرم اين ارث را از جده ام زهرا عليه السلام گرفتم

مى كشم بار شفاعت را به دوش خويش ، آرى

اين شجاعت را ز بابا ظهر عاشورا گرفتم .
------------------------------------------------------------------------------------

حربن یزیدبن ریاحی

 شب چهارم مام محرم

 -----------------------

از کوچه‌های خاطره‌هایش عبور کرد
پلکی زد و دوباره خودش را مرور کرد

می‌کرد حس بزرگیِ بار گناه خویش
می‌خواست تا رها شود از دست چاه خویش

در برزخ میان بهشت و جهنّمش
می‌کرد شوق عفو اله مصمّمش

سنگین دلی به وسعت این ابتلای داشت
گویا هزار کفش تعلّق به پای داشت

اما به شوق یافتن نور نشأتین
یعنی خدای طور تجلّای عالمین

پا روی خود گذاشت و از خود عبور کرد
یعنی که پابرهنه شد و عزم طور کرد

می‌کرد مشق دیگری از قاف و شین و عین
در محضر نگاه رحیمانه حسین

شوق وصال در دل بال و پرش شکفت
اقرار را بهانه پرواز کرد و گفت:

سنگی که قلب آینه‌ها را شکسته‌ام
آقا! منم کسی که به تو راه بسته‌ام

حالا ولی به سوی شما بازگشته‌ام
یعنی که من به سمت خدا بازگشته‌ام

تا سرنوشت دائمی‌ام را عوض کنم
بگذار با تو زندگی‌ام را عوض کنم

هم‌ارتفاع رحمت تو نیست آه من
آبی نمانده است به روی سیاه من

آیینه خدای منی در برابرم
خون مرده بود در دل رگ‌های باورم

اما نگاه لطف شما راه را گشود
لطف جناب مادرتان زنده‌ام نمود

ای آخرین پناه همه ناامیدها!
«دارم به اشک بی‌اثر خود امیدها» *

ای شاهراه قرب اله ولای تو!
«شرمندگی»ست سهم من از کربلای تو

باید کشید سختی راه کمال را
خوف و رجاء نور جلال و جمال را

جایی که راه کشتی امّید ما گم است
وقتی که بحر رحمت او در تلاطم است

باید نبود در غم بود و نبود خویش
باید به دست او بسپاری وجود خویش

او مظهر تمامی اسماء کبریاست
فطری‌ترین صدای طپش‌های قلب ماست

فرمود شاه عشق به حرّ سپاه خویش:
ای بی‌خبر ز ارزش والای آه خویش!

ای بی‌خبر زماهیت باده «ألست»!
پنداشتی که راه مرا لشکر تو بست؟!

تدبیر امر عالم ایجاد کار ماست
خلقت تمام‌قد همه در اختیار ماست

فیض وجود، منحصر ذات کبریاست
اشراق آفتاب وجود از مسیر ماست

در خرمن وجود تو برق از نگاه ماست
ای بی‌خبر! سپاه شما هم سپاه ماست

وقتی مقام صبر و رضا راه ما گرفت
در اولین مکالمه چشمم تو را گرفت

اینجا حضور آینه‌بندان جلوه‌هاست
کرب و بلا مکانت تأویل واژه‌هاست

«حر» بوده‌ای به اصل خودت بازگشته‌ای
«تو»، «ما» شدی به وصل خودت بازگشته‌ای

وقتی جواب آینه‌ها غیر سنگ نیست
عاشق اگر شکسته نباشد، قشنگ نیست

حالا که عاشقانه خودت را شکسته‌ای
حالا که راه توبه خود را نبسته‌ای

از ما رواست حاجتِ تا او رسیدنت
همراه ما به سمت خدا پرکشیدنت

وقتی کسی زبند خود آزاد می‌شود
بال و پر شکسته‌اش آباد می‌شود

پاک از هر آنچه جاذبه خاکی‌ات کنم
پر باز کن که طائر افلاکی‌ات کنم

پر باز کن که کنگره عرش جای توست
«آزادگی» مکانت کرب و بلای توست

* مصرعی از اشعار صائب تبریزی

 

-------------------------------------

عزیز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم
گناهی از تمام کوه‎ها سنگین‎تر آوردم

من آن حُرّم کز اول خویش را سد رهت کردم
تو را در این زمین بین هزاران لشگر آوردم

به جای دسته گل با دست خالی آمدم اما
دلی صد پاره‎تر از لاله‎های پرپر آوردم

نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت
ولی بر حنجر خشکیده‎ات چشم تَر آوردم

غبارم کن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان
فدایم کن که در میدان ایثارت سر آوردم

گرفته جان به کف در محضرت، فرزند دلبندم
قبولش کن که قربانی برای اصغر آوردم

سرشک خجلت از چشمم چو باران بر زمین ریزد
زبان عذرخواهی بر علیّ اکبر آوردم

همین ساعت که بر من یک نظر از لطف افکندی
به خود بالیدم و مانند فطرس پر بر آوردم

بده اذنم که خم گردم، ببوسم دست عبّاست
که روی عجز بر آن یادگار حیدر آوردم

چه غم گر جرم من از کوه سنگین تَر بُوَد «میثم»
که سر بر آستان عترت پیغمبر آوردم

غلامرضا سازگار

 ---------------------------------------

بحر طویل برای حرّ        غلامرضا سازكار
روز عاشور که خوشید فروزنده عیان گشت و منور ز فروغش همه ملک جهان گشت ، دو لشگر به صف آرائی خود گشت مصمم ، به همه بود مسلم ، که در این ماه محرم ، عمر سعد کمر بسته به قتل شه ابرار ، چنان حر گرفتار فتادش به بدن لرزه در آن عرصه پیکار ، فرو ریخت برخ اشک گهربار ، سیه گشت بر او روز همانند شب تار ، رهاند اسب ز قلب سپه لشکر کفار به سوی حرم عترت اطهار  ، حضور پسر احمد مختار ، که ای نور دل حیدر کرار ، منم حر گنهکار ،  که بستم سر ره را به تو با لشکر بسیار ، چه باشد به ببخشی ز من این جرم و خطا را

منم حر گرفتار            منم عبد گنهکار

تو ازین خسته دل زار گواهی ، چکنم گر نکنی بر من بیچاره نگاهی ، به جز از کوی تو ام نیست پناهی ، چه کند نامه سیاهی ، تو پناهی همه سیاره تو ماهی همه عبدند و تو شاهی چه بخواهی چه نخواهی به سر کوی تو باز آمدم ای مظهر الطاف الهی که کنی بر من دلخسته نگاهی تو که امروز مرا دست بگیری ز کرم عذر گناهم بپذیری به خدا زمزمه العطش طفل تو آمد چو به گوشم ز جگر خواست خروشم بسویت آمده ام تا که به یاریت بکوشم چه شود دست بگیری من افتاده  زپا را

منم حر گرفتار            منم عبد گنهکار

شه دین دست نوازش بکشیدی به سر حر و بیافشاند ز لب در که تو امروز تهی گشته ای از ظلمت و از نور شدی پر ، ز چه افکنده سر خویش بزیر و شدی از هستی خود سیر ، مکن به سر خود خاک ، مزن جامه دل چاک که گشتی ز گنه پاک ، تو ای عاشق دلداده آزاده آماده ایثار ، ز لطف احد قادر دانا به در خانه فرزند نبی احمد مختار مکن گریه که مولات کریم است و عطایش ز خطای تو فزون است بیا یاور مال باش چو جان در بر ما باش از این بیش مندیش بدین غصه و تشویش که خشنود نمودی ز ره مهر و وفا آل عبا را

تو از ما شدی ای حر     چه خوب آمدی ای حر

گفت که آیا پیرو مرادم به خدا دل به تو دادم ، مبر ای دوست زیادم ، بده از لطف و کرم اذن جهادم ، بگرفت اذن و روان گشت سوی معرکه با خشم و عدو بست زجان چشم و در آن قوم دغا ولوله انداخت عدو رنگ ز رخ باخت در آن لشگر انبوه چنان الحذر افتاد که نام از نظر افتاد ز بس دست و سر افتاد زمین شد همه گلگون و در دشت پر از خون و جهان تیره به چشم همگان گشت که آثار قیامت به همان صحنه عیان گشت ، یم خون ز تن خصم روان شد همه گفتند که احسن به چنین صولت و این نیرو و این بازو و این هیبت و این شوکت و این مردی و مردانگش و عشق حسینی همه دیدند در این دشت بلا معجره شیر خدا را

به پا گشت قیامت          زهی عزم و شهامت

تیر و شمشیر ز بس بر تن آن پیلتن آمد تنش از عرش زمین کرد مکان بر زبر خاک که از کینه آن لشگر سفاک شدی یکسره چون پرده گل چاک شرار از جگر خاک بر آورد سر از سینه افلاک . حسین ابن علی ناله کشید از جگر و زد بصف آن سپه بد سیرو کرد بسی ظالم غدار روان در سقرو بر سر زانو بگرفت از حر آزاده سر و ریخت سرشک از بصر و گفت که ای دوست فدای ره دادار شدی حر فداکار شدی راهرو مکتب ایثار شدی حامی پیغمبر مختار شدی دور ز اغیار شدی  با من بی یار تو از راه وفا یار شدی گرچه در این لشکر خونخوار گرفتار شدی مام تو نامید تو را حر و تو در هر دو جهان حری ازان داد خدایت شرف یاری ما را

دگر حر شدی ای حر     ز حق پر شدی ای حر

 -----------------

 

دوبیتی های زیبا به مناسبت ایام محرم

ديباچه ی عشق و عاشقی باز شود
دلها همه آماده ی پرواز شود
با بوی محرم الحرام تو حسين
ايام عزا و غصه آغاز شود
*******

 

بازدلم غم گرفت دوباره ماتم گرفت
ماه محرم آمد تمام عالم گرفت
*******
سلام من به محرم, محرم گل زهرا
به لطمه های ملائک, به ماتم گل زهرا
*******
بر سینه ی من نوشته بین الحرمین
نصف قلبم با ابالفضل،نصف دیگر با حسین
*******
دل را اگر از حسین بگیرم چه کنم
بی عشق حسین اگر بمیرم چه کنم
فردا که کسی را به کسی کاری نیست
دامان حسین اگر نگیرم چه کنم
*******
کاش بودیم آن زمان کاری کنیم
از تو و طفلان تو یاری کنیم
کاش ما هم کربلایی می شدیم
در رکاب تو فدایی می شدیم

********

باز محرم رسيد، ماه عزای حسين
سينه‌ی ما می‌شود، كرب و بلای حسين
كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه
تا كه بگيرم صفا، من ز صفای حسين
*******
محرم آمد و ماه عزا شد
مه جانبازی خون خدا شد
جوانمردان عالم را بگویید
دوباره شور عاشوار به پا شد
*******
آبروی حسین به كهكشان می ارزد
یك موی حسین بر دو جهان می ارزد
گفتم كه بگو بهشت را قیمت چیست
گفتا كه حسین بیش از آن می ارزد
*******
ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد
بر دل فاطمه داغ عالم شد
*******
پرسیدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟
آهی كشیدوگفت:كه ماه محرم است
گفتم: كه چیست محرم؟
باناله گفت:ماه عزای اشرف اولادآدم است
*******
با آب طلا نام حسین قاب کنید
با نام حسین یادی از آب کنید
خواهید مه سربلند و جاوید شوید
تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید
فرا رسیدن ماه محرم تسلیت باد
*******
عالم همه قطره اند و درياست حسين
خوبان همه بنده اند و مولاست حسين
عزاداريتان مقبول

 *******

در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند
در دل هر عاشقی عباس مأوا می کند
هر کسی خواهد رود در مکتب عشق حسین
ثبت نامش را فقط عباس امضا می کند
*******
قیامت بی حسین غوغا ندارد
شفاعت بی حسین معنا ندارد
حسینی باش كه در محشر نگویند
چرا پرونده ات امضاء ندارد
*******
کاش بودیم آن زمان کاری کنیم
از تو و طفلان تو یاری کنیم
کاش ما هم کربلایی می شدیم
در رکاب تو فدایی می شدیم
*******
اردوی محرم به دلم خیمه به پا كرد
دل را حرم و بارگه خون خدا كرد
*******
برای باغبان یاس آفریدند
علی را أشجع الناس آفریدند
وفا داری و مردی و شجاعت
یکی کردند و عباس آفریدند
*******
به يكتايي ، قسم يكتاست عباس
به مردي شهره دنياست عباس
اگر چه زاده‌ ام‌البنين است
وليكن مادرش زهراست عباس
*******
عالم همه محو گل رخسار حسین است
ذرات جهان درعجب از کار حسین است
دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش
یعنی که خدای تو عزادار حسین است
*******
اشکم ز هجر روی تو خوناب شد حسین
مویم ز غصه رشته ی مهتاب شد حسین
هر جا کنار آب نشستم ز داغ تو
از بس که سوختم جگرم آب شد حسین

********

السلام ای وادی کرببلا
السلام ای سرزمین پر بلا
السلام ای جلوه گاه ذوالمنن
السلام ای کشته های بی کفن
*******
همواره تجّسم قیام است حسین (ع)
در سینة عاشقان ، پیام است حسین (ع)
در دفتر شعر ما ، ردیف است هنوز
دل چسب‌ترین شعر کلام است حسین (ع)
*******
الحق که به ما درس وفا داد حسین (ع)
هر چیز که داشت بی‌ریا داد حسین (ع)
یعنی که تأملی کنید ای یاران !
آن هستی خود زکف چرا داد حسین (ع)؟
*******
بر نیزه ، سری به نینوا مانده هنوز
خورشید ، فرا ز نیزه‌ها مانده هنوز
در باغ سپیده ، بوته بوته گل خون
از رونق دشت کربلا مانده هنوز
*******
عطري كه از حوالي پرچم وزيده است
ما را به سمت مجلس آقا كشيده است
از صحن هر حسينيه تا صحن كربلا
صد كوچه بازكنيد محرم رسيده است
*******
کربلا دارالنعيم زينب است
کعبه خود تحت حريم زينب است
عمر زينب فخر مولا بود و بس
او به زهرا المثني بود و بس

 

 

---------------------

بخدا که عشقت ارباب ، تو دلم جوونه کرده
واسه گریه دو تا چشمام ، تو رو باز بهوونه کرده
ته که یک نگات دلم رو ، به خط جنون کشونده
می دونی آتیش عشقت ، همه هستیمو سوزونده
نه که دل تو بردی از من ، تو خدای دلبرایی
همه افتخار ربی ، تو حسین کربلایی
تویی مظهر کرامت ،شده عبد تو شجاعت
مثل حیدری تو میدون ، می کنی بپا قیامت

می زنه به قلب دشمن ، آتیش برق نگاهت
چه رسه به موقعی که ، به میون بیاد سپاهت
اونیکه به فر و هیبت ، واسه آدما مثاله
همه بش میگن ابالفضل ، میمیره براش سه ساله
کسی نیست بیاد تو میدون ، غضبش اگه بگیره
دل صد هزار چو مجنون ، سر زلف اون اسیره
شاعر :سید مهدی طباطبایی فر

 

------------------------

میسوزه دلم از غم کربلای ارباب

آرزومه جون دادن زیر پای ارباب

می خوام تا زنده ام حرمشو ببینم

می خوام تا زنده ام باشه غمش تو  سینه ام

می خوام تا زنده ام پای ضریح بشینم

نوکر امیدش اربابه

آقام شمس عالم تابه

عشقش گوهر نایابه

یا حسین یا اباعبدلله(3)

باز این دلم تنگم به سوی کرببلا پر زد

برای گرفتن براتش این در و اون در زد

خدا کنه ارباب از سینه غم ببره

خدا کنه ارباب ما رو حرم ببره

خدا کنه ارباب آبرومو بخره

ارباب من سردار سر نداره

شاهه ولی حیف که لشکر نداره

دلم س.خت آخه مادر نداره

یا حسین یا اباعبدلله(3)

دانلود فایل صوتی

 

------------------------

روز محشر که میشه یکی میاد ندا میده

بد وخوب جدا میشه هر کس رو جایی جا می ده

دوزخی ها به جهنم و بهشتی ها بهشت

نوبت سینه زنها برات کربلا میده

شور و عشق و حالمون فقط حسین فاطمه (س)است

عشق بی زوالمون فقط حسین فاطمه است

یه سر موی حسین رو نمی دیم به عالمین

نامه اعمالمون فقط حسین فاطمه است

ما بهشت بی حسین رو نمی خوایم آی آدما

با بهشت کار نداریم بهشت باشه مال شما

ما حسینی مسلکیم و از حسین دم میزنیم

یا حسین میگیم و از بهشت می ریم کرببلا

من فقط از کربلا نور دو عینشو میخوام

خاک دلربای بین الحرمینش رو میخوام

پهلوون اسمی کرببلا عشق منه

من فقط گنبد عباس حسینشو میخوام

 

شاعر: ؟؟؟

 

-------------------------

السلام علیکم یا انصار اباعبدالله الحسین علیه السلام

 

دل خسته‌م جا مونده از قافلة مسافرای حرم
عمریه که تو قفس دلتنگی‌ها اسیره بال و پرم

هر روز غروب میام، با کوله بار غصه و غم

تا دست لطفشو، بکشه آقا روی دلم

با دلی پر امید اومدم از نگاه لطف تو حاجت بگیرم

از کرامت چشمای تو تذکرة سرخ شهادت بگیرم

اونکه شیدای شهادت نیست بجز قلبی غرق آه نداره
هرکسی داره هراس از سردادن به کربلا راه نداره

آقام آقام یابن زهرا یابن زهرا یا سید الشهدا

--------------------------------

شما رفتید و سهمم از فراقتون خسته حالیه هنوز

توی خط مقدم معرکه ها جاتون خالیه هنوز

آروم نمی‌گرفت ، طوفان نگاتون به خدا

درس رشادته ، دلاوری‌هاتون به خدا

چه عاشقونه جون می‌دادید تا دل آقاتونو ماتم نگیره

لاله لاله پرپر می‌شدید تا باغ چشماش بغض شبنم نگیره

خدا اون روزو نیاره که با کوهِ غمها بمونه آقا
کربلائی ها نباشید و تو کوفه تنها بمونه آقا

آقام آقام یابن زهرا یابن زهرا یا سید الشهدا

عزت و سربلندی مون در گرو اطاعت از ولیه
آقایی که به روی دوشش علم ولایت علیه

در اهتزازه باز ، پرچمای خونرنگِ حسین

از لطف نهضتِ ، عاشورایی ماه خمین

ایشالا با اون دستایی که داره نشون از علمدار علقمه

پرچم و می‌ده رهبر آزادة ما دست عزیز فاطمه

تا نفس داریم تو سینه دم می‌گیریم خونی که در رگ ماست
هدیة ناقابل ما سینه زنها به سید الشهداست

آقام آقام یابن زهرا یابن زهرا یا سید الشهدا

--------------------------------

--------------------------------

غروب جمعه محراب جمکرونت پناه اشکامونه

اشک چشمام برای تو عریضه غربتمو می‌خونه

آقا ببین کسی ، ندبه هامو باور نداره

اصلاً همه می‌گن ، شیعة تو یاور نداره

اما می‌دونم که یه روزی از این روزا با بیرق سرخ حسین

می‌رسی و با ذوالفقارت محشری بر پا می‌شه بین الحرمین

زمونه چشم انتظارِ لحظه‌های رجعت خون خداست
دل عالم در تب و تابِ طلوع خورشید کرب و بلاست

آقام آقام یابن زهرا یابن زهرا یا سید الشهدا

سبک سرود پاياني

لينك همخواني همين سرود در محضر رهبر معظم انقلاب

 

-----------------

شکر خدا که بوي محرم گرفته ام

در کوچه هاي سينه زني دم گرفته ام

شکر خدا عبادت من روضه هاي توست

در دل دوباره هيئت ماتم گرفته ام

گاهي کنار روضه ات از دست مي روم

با چشمهاي پر شفق و غم گرفته ام

اين آبروي نوکري هيئت تو را

از دستمال مشکي اشکم گرفته ام

ديگر هراس روز قيامت نمي برم

وقتي دخيلي از پر پرچم گرفته ام

با تربت تو کام دلم را گشوده اند

عمري اگر که بوي محرم گرفته ام

گفتم ميان روضه از اعجاز چشمهات

ديدم رسيده ام به حوالي کربلات

-------------------

شهر به خود رنگ محرم گرفت

ماه عزا شد دلم ازغم گرفت

یاد حسین عشق و صفا می دهد
سینه به یادش غزل غم گرفت

ذکرغمش خاطر دل خون نمود

دیده به خود قطره شبنم گرفت
کرببلا کرده مرا مبتلا

نام حسین آب حیاتم گرفت

ماه حسینی به محاق اوفتاد

ماه دلم غصه و ماتم گرفت

ناز ابوالفضل علی میکشم 
یاد من از خوف مماتم گرفت

شاعر : ؟؟؟

 

-------------

یادتان باشد لباس مشکیم را تا کنید

گوشه ای از قبر من این جامه را هم جا کنید

کاش من در شام تاسوعا بمیرم تا شما

خرجیم را نذر خرج ظهر عاشورا کنید

 

----------

«حر» پسر «یزید» فرزند «ناجیه» فرزند «قعنب» فرزند «عتاب بن هرمی»(1)

 پسر «ریاح بن یربوع» است.(2)

خروج حر از کوفه

«شیخ ابن نما» گزارش کرد: هنگامی که حر از قصر ابن زیاد در کوفه خارج شد تا به استقبال امام بیاید، ندایی را شنید که از پشت سر می‎گوید: ای حر! تو را به بهشت بشارت باد. او به پشت سر نگریست و کسی را ندید. با خود گفت: به خدا قسم، این بشارت نیست در حالی که من اسیر به جنگ با حسین هستم. او پیوسته این خاطره را در ذهن داشت تا هنگامی که خدمت امام رسید و آن داستان را بازگو کرد. امام به او فرمودند: تو به واقع به پاداش و نیکی راه یافته‎ای.

 

رو در رویی حر با امام حسین علیه السلام

ابومخنف از «عبدالله بن سلیم» و «مرزی بن مشمعل» نقل کرده که گفتند: ما همراه حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام راه (حجاز تا عراق) را طی می‎کردیم که امام در منزل اشراف فرود آمد و جوانان خود را امر فرمود که هر چه می‎توانند آب بردارند. صبحگاهان (کاروان) حرکت کرد، حدود نیمروز شده بود که مردی از آن گروه تکبیر گفت. حضرت حسین علیه السلام فرمود: الله اکبر؛ ولی چرا تکبیر گفتی؟ گفت: نخلی را دیدم. آن دو نفر گفتند: ما در این مکان هرگز درخت خرمایی ندیده‎ایم. امام فرمود: من اینگونه نظر ندارم. گفتیم: ما گرد و غبار اسبان را می‎بینیم. پس آن حضرت فرمودند: به خدا قسم من نیز آن را می‎بینم. سپس امام حسین علیه السلام فرمود: آیا پناهگاهی نیست که آن را پشت سر خود قرار دهیم و با این قوم از یک جهت رو به رو شویم؟ گفتیم: چرا، آن ذوحسم است که به طرف چپ شما متمایل است. پس اگر این گروه (بر ما) سبقت گیرند هر اتفاقی ممکن است بیفتد. پس امام به طرف چپ، مسیر را تغییر داد. اسبان با شتاب به ما نزدیک شدند. آنها هم به سوی چپ متمایل شدند. ما زودتر از آنها به ذوحسم رسیده بودیم و خیمه‎گاه امام برافراشته شده بود. آن گروه سر رسیدند؛ او حر بود. با هزار سپاه که در گرمای آن روز رو به روی حسین علیه السلام قرار می‎گرفت. امام و یارانش همگی شمشیرهای آویخته داشتند. امام حسین علیه السلام به جوانان خود فرمودند: قوم را سیراب کنید و اسب‎ها را آب دهید. مردان سیراب و اسب‎ها خنک شدند.(4)

 

وقت نماز فرا رسید، امام به «حجاج بن مسروق جعفی» که او را همراهی می‎کرد فرمود: اذان بگو. او اذان گفت و نماز بپا شد. امام در حالی که پیراهن و ردائی به تن و نعلینی به پا داشتند از خیمه خارج شدند. پس از آن حمد ثنای الهی گفتند و فرمودند: ای مردم، این گفتار عذری در برابر خدای تعالی نسبت به شماست، من به سوی شما نیامده‎ام تا این که نامه‎هایتان را دریافت کردم. سپس حضرت خطبه را به پایان رسانید، در حالی که مردم سکوت کرده بودند. سپس به موذن فرمود: اقامه بگو. و او اقامه گفت. امام حسین علیه السلام به حر فرمود: آیا می‎خواهی که با اصحابت نماز بخوانی؟ گفت: نه، بلکه به نماز شما (اقتدا خواهم کرد). پس همه به امام حسین علیه السلام اقتدا کردند. بعد از نماز، آن حضرت وارد خیمه خود شد و یاران در اطراف امام جمع شدند. حر نیز وارد خیمه‎ای که برایش نصب کرده بودند شد و یارانش گرداگرد او را گرفتند. سپس به میدان بازگشتند و هر کس دهنه اسبش را گرفت و در زیر سایه آن به زمین نشست. هنگام عصر شده بود که امام حسین علیه السلام فرمان آماده باش برای کوچ از این محل را صادر فرمود و نماز عصر را با آن قوم بپا داشت. این بار پس از نماز به مردم روی گردانیده پس از حمد خداوند و مدح او فرمود: ایها الناس! انکم ان تتقّوا ... حر گفت: به خدا قسم، ما نمی‎دانیم این نامه‎هایی که از آن یاد کردید کدام است. امام فرمودند: ای عقبه بن سمعان! آن خورجین نامه‎هایی را که به من نوشته‎اند بیرون آور. (5) عقبه آن دو خورجین را که پر از نامه بود بیرون آورد و در برابر آنها پخش کرد. حر گفت: البته ما از این کسانی که نامه به سوی شما نوشته‎اند نیستیم و به ما امر شده که وقتی شما را ملاقات کردیم از شما جدا نشویم تا این که شما را نزد عبیدالله ببریم. امام حسین علیه السلام فرمود: مرگ به تو، از آن نزدیک‎تر است.(6)

سپس به یارانش فرمود: سوار شوید. پس همه سوار شدند و منتظر ماندند تا زن‎ها سوار شوند. پس فرمود: بگذرید. وقتی راه افتادند که از آنجا بگذرند، آن گروه جلوی (یاران امام) را گرفتند. امام حسین علیه‎السلام به حر فرمود: مادرت به عزایت بنشیند چه قصدی داری؟ حر گفت: آگاه باشید که به خدا قسم اگر غیر شما از عرب به من آن عبارت را می‎گفت - در حالی که وضعیت او چون شما باشد همین عبارت را به او باز می‎گفتم.(7) اما به خدا قسم برای من این (حق) نیست که یاد مادر شما کنم مگر به نیکوترین وجهی که می‎توانم.(8)

توبه حر

هنگامی که حر فریاد غریبانه امام حسین علیه السلام را که طلب یاری می‎کرد شنید، نزد عمرسعد رفت و پرسید: آیا تو با این مرد خواهی جنگید؟ عمر گفت: آری به خدا قسم، با او جنگی خواهیم داشت که دست کم، سرها قطع گردد و دست‎ها جدا گردد.

حر گفت: شما چه خواهید کرد؟ آیا پیشنهاد او مورد پسند شما نیست؟ ابن سعد گفت: اگر کار دست من بود (هر آینه از جنگ با او) دست می‎کشیدم. اما امیر تو (ابن زیاد) از این کار سر باز می‎زند. حر او را ترک کرد و با دیگران در انتظار ایستاد، در حالی که در کنار او قره پسر قیس قرار داشت.

حر به قره گفت: آیا اسب خود را امروز آب داده‎ای؟ قره گفت: نه. حر گفت: آیا می‎خواهی آن را سیراب کنی؟ قره گمان کرد که حر قصد کناره‎گیری از سپاه ابن سعد را دارد، در حالی که حر چندان تمایلی نداشت که قره جدا شدن او را مشاهده کند. پس او را ترک کرد و رفت. اینجا بود که حر به امام حسین علیه السلام قدری نزدیک شد. مهاجر پسر اوس به حر گفت: آیا تو می‎خواهی که حمله کنی؟ در پاسخ این سوال حر ساکت شد و بر خود می‎لرزید، پس در حالی که مهاجر از این حال حر به شک افتاده بود، او را مورد خطاب قرار داد و گفت: اگر از من درباره شجاع‎ترین مرد کوفه سوال می‎شد، تو را معرفی می‎کردم، این چه حالتی است که در تو می‎بینم؟ حر گفت: همانا خود را بین بهشت و دوزخ متحیر می‎بینم، به خدا سوگند اگر مرا با آتش بسوزانند من جز بهشت چیز دیگری را انتخاب نخواهم کرد. پس از آن با شلاق به اسب خود نواخت و به سوی امام حسین علیه السلام رهسپار شد.

لحظات دیدار با امام

 

او به سبب آن چه پیش از آن به آل رسول روا داشته بود و آنها را در مکانی بی آب و گیاه وانهاده بود، سر از خجالت به پایین انداخته بود و به سوی آنها پیش می‎رفت. 

«پروردگارا! من به سوی تو باز می‎گردم، پس توبه‎ام را پذیرا باش. من دل اولیا و فرزندان پیامبرت را به وحشت انداخته‎ام. ای اباعبدالله! من بازگشته‎ام و تائب هستم، آیا برای من راهی به توبه هست؟ امام در پاسخ حر فرمود: آری، خداوند به تو روی خواهد کرد. (9)

این گفتار امام حسین علیه السلام حر را شادمان کرده بود. او به یقین دریافت که به زندگانی بی پایان و نعمت‎های همیشگی راه یافته است. حر داستان ندای هاتفی را هنگامی که او از کوفه خارج می‎شد به امام حسین علیه السلام اینگونه بازگو می‎کرد: من با گوش جان شنیدم، کسی اینگونه هشدارم می‎داد که ای حر! تو را بشارت به بهشت. گفتم وای بر حر ، آیا تو او را به بهشت مژده می‎دهی، در حالی که او برای جنگ با پسر دخت پیامبر به حرکت در آمده است؟ امام فرمود: تو به خیر و پاداش (نیکو) دست یافته‎ای. (10)

شهادت حر

پس از حبیب بن مظاهر، حر در حالی که زهیر بن قین از پشت سر او را حمایت می‎کرد به میدان آمد. هرگاه که دشمن بر یکی از آن دو یار امام حسین علیه السلام سخت می‎گرفت، دیگری برای نجات دوست خود می‎شتافت. ساعتی درگیری «حر» با سپاه «ابن سعد» به طول انجامید(11) تا این که اسب حر مضروب شد و از گوش‎هایش خون می‎چکید. «حصین» به «یزید بن سفیان» گفت: این حرّی است که تو آرزوی قتل او را داشتی. یزید در پاسخ گفت: آری و از سپاه «ابن سعد» برای مبارزه بیرون آمد. همین که به میدان رسید، توسط «ایوب بن مشرح الخیوانی» تیری به سوی اسب حرّ پرتاب کرد که به پای اسب خورد و اسب به زمین خورد. حر قبل از آن که به زمین بخورد با چالاکی تمام از اسب پایین پرید.(12) او در حالی که شمشیر در دست داشت، در برابر دشمن ایستاد و دلاورانه مبارزه کرد تا این که حدود چهل نفر را به قتل رسانید.(13) در همین هنگام بود که پیاده نظام بر او حمله‎ور شد و جسم بی‎هوش او به زمین افتاد.(14) یاران امام او را در برابر خیمه شهدایی که در راه حسین علیه السلام شهید می‎شدند قرار دادند. امام فرمود: شهادت او چون شهادت انبیا و خاندان انبیاست.(15) سپس امام نظری به جانب حر افکند، او هنوز جان در بدن داشت. امام خون از صورت او برگرفت و فرمود: تو آزاده‎ای! همان طور که مادرت تو را نامیده است و تو در دنیا و آخرت آزاده‎ای (16) پس از آن مردی از یاران حسین در رثا و غم حرّ اشعاری را سرود که گفته شد او علی بن الحسین علیه السلام بود(17) و برخی گفته‎اند که خود اباعبدالله الحسین علیه‎السلام برای او اشعاری را سروده که اینگونه است:

چه آزاده‎ای است حرّ پسر ریاح؛ او در هنگام فرورفتگی تیرها بسیار شکیباست. آری آزاده خوبی است هنگامی که حسین فریاد و ندایش بلند شد، او از جانش در صبحگاهان گذشت.(18)

در زیارت ناحیه مقدسه به حرّ سلام داده شده است.(19)

درسی که می‎توان گرفت: امام صادق علیه السلام فرمود: آزاده آزاده است در همه حالاتش، حتی اگر مصیبتی سخت بر او وارد شود. حتی اگر مصیبت‎ها بر او محکم کوبیده شود او شکیبایی می‎کند. آری او شکسته نمی‎شود، هر چند اسیر و مقهور شود.(20) از امام علی علیه السلام نقل شده: بنده غیر خود مباش، چرا که خدای تعالی تو را آزاد آفریده است. (21)

 

پی‎نوشت‎ها:

1- جمهرة انساب العرب، ص227 .

2- مقتل الحسین مقرم، ص 227- 229 .

3- تحت العقول، ص 292/ الانوار البهیة، ص 101. ترجمه از کتاب المنجد، ترجمه محمد بندرریگ، ج2، ص 1712 .

4- تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص400/ مقتل الحسین مقرم، ص214 .

5- ابصارالیعین، ص205.

6- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 402- 401/ رکک کتاب الفتوح، ج5، ص78- 76/ ابصارالعین، ص205 .

7- کتاب الفتوح، ج5، ص78/ مقتل الحسین خوارزمی، ج1، ص232 .

8- مقتل الحسین خوارزمی، ج1، ص232 .

9- اللهوف، ص45/ امالی الصدوق، مجلس30، ص141 .

10- مثیرالاحزان، ص60/ مقتل الحسین مقرم، ص290 .

11- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص441- 440 .

12- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص437 .

13- مناقب آل ابی طالب، ایران، ج4، ص100 .

14- مقتل الحسین خوارزمی، ج2، ص11 .

15- بحارالانوار، ج10، ص117.

16- مقتل الحسین مقرم، ص303 .

17- مقتل العوالم، ص 85 .

18- امالی الصدوق، ص414، مجلس 30/ مقتل الحسین خوارزمی، ج2، ص11 .

19- اقبال الاعمال، ج3، ص 78 و 344 .

20- اصول کافی، ج2، ص89، کتاب ایمان و کفر، باب صبر، ح6 .

21- نهج البلاغه، نامه 31 .

 

منبع:

یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی .

------------------------------------

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:32  توسط حسین عباسی  |